#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_138

مادر صدایش کرد .. راضی از این به نام خوانده شدن برخاست : من برم …

دستش را گرفتم .. همیشه آنقدر می ماند و نمی رفت که مادر چند بار صدایش می کرد ووقتی که عصبانی میشد به رفتن رضایت می داد اما آن لحظه ظاهرا از خدا خواسته بود …

ــ شهره بگو چی شده بعد برو …

به چشمانم نگاه کرد … لبهایش برای گفتن از هم گشوده شد .. اما … دستش را کشید و رفت .

یعنی چه شده بود که اینقدر بی قرار بود ؟

فکر کردم وقتی برایم ناهار می آورد به اصرار از او خواهم پرسید .. امانیامد … شایان برایم غذا آورد .. او که در تمام آن مدت سکوت اختیار کرده بود .. درست مثل مادر !! بی حرف سینی را گذاشت و رفت و من به انتظار آمدن شهره چشم هایم به در ماند …

عصر باصدای رامین خودم را به پشت در رساندم … صدایش واضح بود .. پر از خشم …

ــ لیاقتت همونه … خاک توسرت که نمی دونی داری چه غلطی می کنی ..

شنیدن صدایت دلم را لرزاند …

ــ مواظب حرف زدنت باش .. متوجه باش چی داره از دهنت بیرون میاد ..

ــ تو لایق درست حرف زدن نیستی … چی بودی چی شدی … برات متاسفم …

ــ تازگیا خیلی سنگشو به سینه می زنی …

ــ بیچاره نمی دونی داری چه بلایی سر خودت میاری .. از خر شیطون بیا پایین …

ــ من نمی خوام آبروی خودمو ببرم .. نمی تونم …

ــ صفا … خودتم می دونی که اینطور که فکر می کنی نیست …. نکن این کارو …

ــ رامین لطفا دخالت نکن … بار کارمو بکن ..

ــ صفا داغون میشه .. بی معرفت اقلا یه مدت …

نمی دانستم از چه حرف می زنید و برای چه رامین اینقدر عصبانیست .

با آمدنت به سوی زیر زمین بی اراده عقب کشیدم .. به همان گوشه ای که جای همیشگی ام بود رفتم …



نمی دانستم پس از آن مدت حضورت را آن همه نزدیک تاب خواهم آورد یا نه ! می لرزیدم پاهایم یارای ایستادن نداشتند . نشستم و چشم به در دوختم … با کمی تامل آن را گشودی … به درون آمدی …

رایحه ی خوش همیشگی ات را بی اراده با نفسی عمیق به عمق جانم کشیدم … چه دلتنگ بودم …

romangram.com | @romangram_com