#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_136

بی حرف دیگری رفت و مهربانی اش اشک بر چشمانم نشاند ….

سر جایم بر گشتم . زیاد نگذشته بود که گوشی در دستم لرزید . رامین بود … واقعا به حرف زدن با او نیاز داشتم … برقراری ارتباط را زدم : الو …

صدای آرامش در گوشی پیچید : همه خوابن مجبورم آروم صحبت کنم ..

ــ ممنونم رامین … چطور می تونم ….

بغضم را که دید آرام گفت : آروم باش … نیاز به جبران نیست .. . اون تو سردت نمیشه ؟

لحاف ضخیمی به رویم انداخته بودم ..

ــ نه … فقط … می ترسم رامین …

سکوتش سنگین شد … نفسش را با حرص بیرون داد : کاش می شد بیام پیشت … الانم نگران نباش .. من پشت پنجره ی اتاقم هستم .. حواسم بهت هست …

لحنش را عوض کرد : خب بگو از چی حرف بزنیم تا حالت خوب شه ؟

چقدر گلویم درد داشت … عجب بغضی بر آن نشسته بود : از بچگی هامون بگو …

ــ باشه .. هرچی تو بگی ….

شروع کرد به حرف زدن .. از شیطنتهایی که با همداشتیم .. از دعواهامون …. از مسافرتهای خانوادگی .. از … از همه چیز گفت و مرا از زمان حالِ پر از دردم جدا کرد … چه آرامش بخش بود صدایش … حرف هایش … آنقدر گفت که چشم های خسته ام گرم خواب شد . دیگر فقط صدایش را می شنیدم … نمی توانستم جوابش را بدهم .. و نفهمیدم کی خوابم برد .

****************

با لرزش چیزی زیر تنه ام وحشت زده نشستم … و با دیدن گوشی رامین نفس راحتی کشیدم .. برداشتم و با نگاهی به صفحه اش نام عمو را دیدم . نگاهی به بیرون اناختم … شاید نزدیک به ظهر بود … نگاهی به ساعت گوشی انداختم … از ده گذشته بود … کاش آمده بودو گوشی اش را گرفته بود …. جواب ندادم تا تماس قطع شد …. نگاهم به سینی صبحانه افتاد …چطور متوجه نشده بودم ؟ حتما مادر آورده بود …. به یاد اشک هایش افتادم که شب گذشته موقع آوردن شام ریخته بود … بغضی که در نگاه مهربانش داشت … چقدر دلم از حزن نگاهش گرفته بود .

کش و قوسی به تنم دادم … چقدر بدنم درد می کرد … پشت دستهایم که حایل صورتم کرده بودم کبود و خونمرده شده بود …. با دیدنش بغضم گرفت … به عمرم اینقدر تحقیر نشده بودم . اشک هایم را پس زدم . چشم هایم از گریه های دیشب می سوخت … موهایم را باز کردم و دوباره بستم … بلند شدم و رفتم پشت در … نگاهی به حیاط انداختم هیچ کس نبود .. به در کوبیدم … مادرم را صدا کردم … خیلی زود صدایش را شنیدم : اومدم …

آمد … گفتم : می خوام برم دستشویی .. درو بازکن …

اخم هایش در هم بود : در بازه !

تعجب کردم … چرا امتحانش نکردم .. دست بردم و در را باز کردم … هوای سردی به صورتم خورد از در بیرون رفتم نور چشمهایم را زد …

مادر در سکوت نگاهم می کرد . گفتم : اجازه هست بیام بالا ؟

نگاه غمگینش به ساختمان بالا دوخت و دوباره به من نگاه کرد ک آقات خونست .. اینقدر به هم ریخته بود نتونست بره !… تا خود صب بیدار بود …

قلبم فشرده شد از ناراحتی و زجر کشیدن پدری که عاشقانه دوستش داشتم … اما او به من بد کرده بود … خیلی بد ! حرمت حرف های دروغ تو و مهلا را بیشتر از من نگه داشته بود .. برایم آبرو نگذاشته بود … سکوت کردم و به سمت دستشویی گوشه ی حیاط رفتم … صدایش را شنیدم : واست صبحونه آوردم .. بخور … شامم نخوردی .

جوابش را ندادم … چرا دیشب برایم مادری نکرده بود ؟ از او هم دلگیر بودم .

romangram.com | @romangram_com