#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_135
از در فاصله گرفت : اینجا سرده عمو .. سرما می خوره ….
ــ به درک که سرما می خوره به تو چه ؟ مگه نمی گم دخالت نکن ؟
ــآخه عمو ببخشید اینو می گم.. دارید اشتباه می کنید …
صدای پایین آمدنش از پله ها را شنیدم : ببین پسر .. من اون چیزی رو باور دارم که با چشم خودم دیدم .. اون چیزی رو که با گوش خودم شنیدم … نمی فهمم تو چرا اینقدر اصرار داری که طرفشو بگیری …
ــ عمو می دونم که به خاطر صفاست که …
ــ رامین دیگه اینجا نبینمت ..
ــ اما …
فریادش تنم را لرزاند .
ــ همینکه گفتم …
رامین سرش را پایین انداخت .
پدر نگاهی به در زیر زمین انداخت …خودم را عقب کشیدم و با دلهره رفتم سر جایم دراز کشیدم … در را باز کرد و چند لحظه بعد کلید برق را زد و همه جا روشن شد . نگاهم را از نگاهش گرفتم … بی حرف رفت بیرون باز هم در را قفل کرد ….
دیگر از رامین خبری نشد . از هیچ کس … وقتی خانه در سکوت فرو رفت ترس در دلم لانه کرد .. از آن زیر زمین بزرگ می ترسیدم …اتاقم را می خواستم … تو را می خواستم … دلم برایت تنگ بود … چه دل بی عاری که هنوز برایت می طپید …
اشک هایم بی وقفه می بارید … با صدای ضرباتی که به در می خوذد نشستم … صدای آرام رامین را شنیدم : بیداری ؟
بیرون تاریک بود .نمی توانستم ببینمش .
ــ پاشو بیا کارت دارم .
ــ برو رامین .. خواهش می کنم ..
ــ بیا عزیزم … زود می رم .
تن کوفته ام را از جا کندم و بر خاستم … در را کمی هل داد و دستش را به درون آورد : بیا اینو بگیر … از خونه باهات تماس می گیرم .. اونقدر باهات حرف می زنم که نترسی و بتونی بخوابی ..
نگاهی به گوشی تلفن همراهش انداختم و اشک در چشمهایم حلقه زد …
ــ بگیرش …
گرفتم ..از تنهایی می ترسیدم …
romangram.com | @romangram_com