#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_107
این دیگر نهایت بی رحمی بود . شهره گفت : چرا عین بچه ها رفتار می کنین ؟ صفا می بینی شهرزاد عصبیه چرا اذیتش می کنی ؟
با همان اخمهای در هم گفت : چیکارش کردم ، خوبه خودت داری می بینی چه بهونه های بی خودی می گیره . خیر سرمون یه شب اومدیم بیرونا .. .
ــ حالا واجب بود مهلا هم بیاد ؟
ــ شما چیکار به اون دارین ؟
ــ می دونی که شهرزاد خوشش نمیاد …
ــ خب همین دیگه .. می گم چرا خوشش نیاد ؟
ــ تو خوشت میاد من به رامین توجه کنم ؟ مگه پسر عموم نیست ؟
چشمهایت پر از خشم شد : می دونی که موضوع تو و رامین فرق می کنه پس حرف بیخود نزن . از این گذشته من کی بهش توجه کردم ؟
ــ دیگه می خوای چیکار کنی ؟ دختره ی پررو …
ــ بس کن … به اندازه ی کافی این تفریح رو زهرمون کردی .. داره میادش نمی خوام بهم بخنده و بگه نامزدت امله …
شهره با لحنی تند گفت : خیلی بی جا کرده همچین حرفی بزنه .. تو باید بزنی تودهنش .
دوباره برخاستی : جواب حرف حق که تو دهنی نیست .
چشمانم بار دیگر پر از اشک شد . دیگر نمی توانستم تحمل کنم . هرچه می خواستی با بی رحمی می گفتی بی آنکه بدانی چه برسر دلم می آوری .
چند بار صدایم کردی اما دیگر پاسخت را ندادم. با گامهایی سریع از تو و شهره فاصله گرفتم و خودم را در میان سیل جمعیت گم کردم . می خواستم به سمت ماشینت بروم و آنجا منتظر بمانم تا آرامتر شوم .. کمی فکر کنم و تو را تبرئه کنم … چشمانم پر از اشک بود و همه جا را تار می دیدم .
آنقدر که ندانسته به مردی تنه زدم … مردی که بازویم را گرفت و متعجب گفت : شهرزاد … عزیزم چی شده ؟
خدای من .. همین را کم داشتم … باز هم تارخ … پس توهم نبود!!!
دستم را با خشم کشیدم : به من دست نزن .
دستهایش را بالا آورد : باشه .. باشه .. آروم باش … کاری باهات ندارم .
نفسهایم سنگین شده بود . غصه دار بودم و تارخ عصبیم کرد .
خواستم از او بگذرم که راهم را سد کرد : نمی خوای بگی چی شده ؟
همه ی خشمم را بر سر او خالی کردم : از جلو چشمام دور شو ..وگرنه بد می بیبنی …
romangram.com | @romangram_com