#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_106
نگاه تندی به شهره انداختی : چرا خوشت نمیاد ؟ چه هیزم تری بهت فروخته ؟
از طرف داری ات حالم گرفته شد : تو چرا جوش می زنی ؟ کیه که از مهلا خوشش بیاد ؟
شهره خندید : همینو بگو .. دختره ی نچسب … حالم از جلفبازی هاش به هم می خوره .
بی توجه به ناراحتی من گفتی : کدوم جلف بازی ؟ چیکار کرده که اینجوری در موردش حرف می زنین ؟
با لحن تلخی گفتم : اوه ببخشید جناب .. . رگ گردنتون چرا زد بالا ؟ یعنی خودت نمی دونی ؟ رفتارشو نمی بینی ؟ اگه یکی از ما اینجوری آویزون یه پسر نامحرم می شدیم …
ــ اون به خاطر شرایط و محل زندگیش و تربیتش اینقدر راحته ؛ نباید فکر کنیم منظور داره .. از این گذشته تو خودت هم قبل ازاینکه به من محرم بشی همین طور بوی … با من تنها هم نه و با رامینم آره … باید فکر بدی در موردت می کردیم ؟
حجمی از ناباوری به نگاهم هجوم آورد … این توبودی ؟ پس چرا نمی شناختمت ؟
حرفت برایم خیلی گران آمد . رفتنت را در پس هاله ای از اشک نگاه کردم . چرا اینقد تلخ شده بودی ؟ من این همه فاصله ی بینمان را تاب نمی آوردم .
ــ چرا جوابشو ندادی ؟ نذار خردت کنه .
پلک زدم و به اشکهایم که تمنای باریدن داشت مهلت چکیدن ندادم : چی باید می گفتم ؟ می ترسم … می ترسم از این رنگ عوض کردن .
ــ تقصیر خودته شهرزاد .. نمی دونستم اینقدر بی عرضه ای .
با کلافگی گفتم : خب می گی چیکار کنم ؟
ــنباید بذاری به مهلا نزدیک بشه .. این دختر با عشوه هاش می تونه هر کسی رو از راه بی راه کنه .
ــ هرکسی رو به جز صفا … من بهش اعتماد دارم .
ــ واقعا اعتماد داری ؟!!!!
اولین بار بود که در دادن پاسخ به این سوال دچار تردید می شدم . تردید … چه درد بدی به جانم ریخت … من … من در اینکه صادقانه دوستم داری مردد شده بودم … بدترین حسی که می توانستم داشته باشم . خدای من… نه … این را دیگر نمی توانستم تحمل کنم . کاش می دانستی .. بی آنکه بگویم می دانستی و فکری به حال زار دلم می کردی . گفتنش .. بر زبان راندش دیگر سخت بود وقتی که راه انکار در پیش می گرفتی .
با بستنی برگشتی. همانها که دوست داشتم . همانها که توی سرمای زمستان خوردنش خیلی بهم مزه می داد و تو این را می دانستی و همیشه هم برایم می خریدی … اما این بار … در آن هوای گرم با اینکه هرکس هوس خوردن آن را می کرد من میلی به آن نداشتم . کامم تلخ بود . با اکراه آن را از دستت گرفتم .
کنارم نشستی : چرا نمی خوری ؟
ــ سرم درد می کنه .. نمی تونم بخورم.
چه راحت شده بود برایت اخم کردن به من : بنداز تو اون سطله .
انداختم . با خشم هم انداختم : من می خوام برگردم .
بی تفاوت گفتی : بذار شایان بیاد می گم ببرتت .
romangram.com | @romangram_com