#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_105
حرفت را قطع کردم : می دونم حوصلمو نداری .. چرا نقش بازی می کنی ؟
اخم کردی : منظورت چیه ؟ کی مجبورم کرده که نقش بازی کنم ؟
بغضم آب شد و در چشمانم نشست : نمی دونم … فقط می دونم … که …
نتوانستم جمله ام را کامل کنم . منتظر نگاهم کردی : خب ؟
نگاهم را از نگاه دقیق و کنجکاوت گرفتم : تو دیگه منو دوست نداری .
پوزخندی زدی : خوب از کی به این نتیجه رسیدی ؟
قبل از اینکه حرف بزنم .. نگاهم به تارخ قفل شد . اوکه لبخند برلب داشت و برایم سر تکان داد …. خودش بود و چند جوان دیگر …
حواسم که پی او رفت حرفم را فراموش کردم . او اینجا چه می کرد ؟ یعنی حضورش اتفاقی بود ؟
ــ منتظرم … چرا فکر می کنی علاقم کم شده ؟
حضور تارخ عصبیم کرده بود . تنم یخ کرده بود .
نگاهم را دنبال کردی و من وحشت زده دوباره به مکانی که تارخ ایستاده بود نگاه کردم .. نبودنش باعث شد نفس سنگین شده ام باز سبک شود … نبود … یعنی اشتباه کردم : توهم بود ؟
دوباره برگشتی و نگاه مشکوکت را به چشمانم دوختی : الان خوبی ؟
خوب نبودم … چرا این کابوس دست از سرم بر نمی داشت ؟
وقتی مهلا دید که به خاطر من نمی خواهی او را همراهی کنی اخم آلود رو به دختر عموها گفت : شماها هم می ترسین ؟ خنده داره اگه بگین آره .
شهره گفت : آره منم می ترسم … خداییش ترسم داره .
من جواب ندادم . و شهره لبخند زد . او نمی ترسید به خاطر من آن حرف را زد . و تو هم که بی حوصله جواب ندادی و به سمت نیمکتی به راه افتادی : هرکه می خواد بره بهتره بره و زود برگرده .
من و شهره هم به تو پیوستیم . کنار تو روی نیمکت نشستم . نگاهی به من انداختی و لبخندی کم جان برلبهایت نشاندی : الان راضی شدی ؟
ــ اگه خودتم راضی باشی آره …
اخم هایت در هم رفت و بلند شدی . نگاهی به شهره انداختم که حواسش به بچه ها بود که سوار چرخ و فلک می شدند : کاش تو هم رفته بودی .
نگاهش را متوجه من کرد : می دونی که از مهلا خوشم نمیاد .
حواسم را دادم به واکنش تو از شنیدن این جمله .
romangram.com | @romangram_com