#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_108

ــآخه نگرانم کردی …

پوزخندی زدم : بمیری باایننگرانیت که همین تو بودی که زندگیمو به گند کشیدی … روزهای خوشمو ازم گرفتی …

این را گفتم که ای کاش نمی گفتم . از او دور شدم . اما هنوز گامی برنداشته بودم که صدای خشمگین تو را شنیدم … به عقب برگشتم … تو را دست به یقه با تارخ دیدم … خدای من .. حتما دعوای سختی می افتاد .. . وحشت زده به سویت دویدم و بازویت را گرفتم قسمت دادم که دعوا نکنی .. اما تو با آن چشمان عاصیِ پر از خشم مگر آرام شدنی بودی ؟

تارخ سعی می کرد دستت را ازیقه اش باز کند اما شدنی نبود .. خواست توضیح دهد اما محکم بر دهانش کوبیدی .. دلم خنک شد اما ترسی که بر جانم ریخته بود مانع از لذت بردن از این حس خوشایند می شد .

رامینهم آمد .. دوستان تارخ هم …

آنقدر اشک ریختم و التماس کردم که رهایش کردی .. با سر و صورت خونی .

مردم هم که بیکار گویی برای تماشای صحنه ی تئاتر آمده اند .

چه اوضاعی … خیلی وحشتناک بود . دعوا که با رفتن تارخ و دوستانش پایان گرفت مردم کم کم متفرق شدند . لباسهایت پاره شده بود و از دهان و بینی ات خون می آمد . دلم خون شد از دیدنت در آن حالت . با بغض گفتم : بریم صورتتو بشور .

دستم را پس زدی و از من گذشتی . شهره با بغض نگاهم کرد : آخه سر چی شد ؟ اینا که رفیق بودن …

رامین هم مقابلم ایستاد : تارخ بهت حرفی زد : حوصله ی جواب دادن نداشتم به دنبالت به راه افتادم . کنار شیر آب نشستی صورتت را آب زدی و حتما زخمت به سوزش افتاد که اخم کردی . دستمالی را از کیفم بیرون آوردم و طرفت گرفتم زیردستم زدی : گمشو از جلو چشام دور شو … حالم ازت به هم می خوره .

دیگر مهم نبود که کجا هستیم . دلم از غصه می ترکید اگر باز هم نمی گذاشتم اشکهایم ببارند .

سه روز از آن شب وحشتناک گذشته بود . با اینکه سرسنگین بودی اما مقابل دیگران با من حرف میزدی … آن روز هم خودت من و مادرم و مادرت را که برای خرید بیرون می رفتیم به بازار رساندی و رفتی می دانستم آنقدر دلخوری که نمی توانی بمانی و دلم را نسوزانی با زخم زبان و کنایه و تلخی بی جا … و قتی از من فرار می کردی میدانستم که می خواهی رابطه مان تیره نشود .. شاید تو هم مثل من میترسیدی از این فاصله ای که ….

بازهم تارخ … بازهم او که با دیدنش روح و روانم به هم می ریخت … تنها بیرون مغازه بودم… حرف هایش را بی پرده زد و من بی حرف گوش سپردم به آنچه که می گفت و نباید می گفت …….در آخر هم اضافه کرد ….

ــ اگه کاری که می گمو انجام ندی برات گرون تموم میشه .

با خشم به چشمان وحشی و گستاخش خیره شدم : هیچ غلطی نمی تونی بکنی .

پوزخند زد : می خوای عملی نشون بدم ؟

ــ برو هر کار می خوای بکن …

ــ پشیمون میشیا … نگی که نگفتی … واسه خاطر صفاجونت گفتم … اگه دوستش داری بهتره که بذاری با دختر عموش خوش باشه …

ــ تو به اون حسادت می کنی .. داری می میری از حسادت بیچاره .

ــ آره … حق با توئه .. چون تو رو داره … اما قدرتو نمی دونه …

ــ برو و دست از سر من بردار وگرنه بد میبینی .

ــ برای آخرین بار می گم . اگه بهش علاقه داری قید زندگی با اونو بزن .

romangram.com | @romangram_com