#باورم_شکست_پارت_351
ذهنش درگیر یلدا بود. تا این حد حالش بد بود. دستش را در جیبش فرو برد واز پنجره ی اتاقش به تماشا ایستاد و پرنده ی خیال باز هم به پرواز در آمد.
چرا مادر بزرگش باید زنگ می زد؟ پس پدر و مادرش کجا بودند؟ مابین صحبتهای دیروز هم اسمی از پدر و مادر برده نشد. اصلاً اسم و رسمشان چه بود؟ پنجه در موهایش کشید و مستأصل از بی جواب ماندن سؤالاتش، نفسش را محکم بیرون داد.
- الهم صلی علی محمد و آل محمد....
- چی شده آرزو خانم؟
- وای مونس جون شما هستید؟ الهی قربونتون برم خوب هستید؟
- ممنون عزیزم. مامان خوبه؟ مبارکا باشه خانم.
- سلام رسوندن. ممنون مونس جون، شما لطف داری.
- زنده باشی عزیزم.
- یلدا خونه ست؟
جدا از آداب دانی آرزو که بر همه واضح بود ،باز هم حاضر بود قسم بخورد همان دو کلمه احوال پرسی هم برای رسیدن به یلدا بود وگرنه ...
- یلدا خوابه مادر
- الان؟ ساعت 12 ظهر؟ دانشگاه هم که نیومد.
romangram.com | @romangram_com