#باورم_شکست_پارت_327


- مه لقا خانم که انگار همین دیروز محمود رو تو باغ سیب دیده.
- مونس ، یادته ؟
- محمود نمی دونی لپاش چه گلی انداخته بود. همچین تعریف می کرد بیا و ببین.
چشم و دلش چراغانی بود . کدام قانون گفته بود فقط کوچه و حیاط چراغانی شوند؟ نگاهش روی مه لقا نشست که دورِ زمان تکیده اش کرده بود ،اما در چشمش هنوز همان مه لقای روز اول بود.
- مونس خانم ، من خودم تعریف کردم براشون.
- مه لقا ، واقعاً این رو هم تعریف کردی.
لبخندشان کش آمد و سر مونس به تأسف چپ و راست چرخید.

- فکر می کردم محرم اسرارت من هستم؛ای داد بی داد.
- اون مال زمانی بود که دوست بودیم.
- الان دشمن هستیم.
- خواهر شوهری.
خنده ی محمود و مه لقا ،ابروی مونس را تا رستنگاه موهایش بالا برد ، دهانش باز ماند

romangram.com | @romangram_com