#باورم_شکست_پارت_328


- قوم الظالمین.
- کی عمه مونس؟
- پدر جون و مادر جونت
- عمه مونس، چی شده؟
- به من میگن خواهر شوهر.
- خب هستید دیگه.
خنده اشان بالا تر رفت و نگاهش این بار به یلدایی بود که متعجب نگاهشان می کرد
با کی حرف می زدی؟
- آرزو.
- مگه چند دقیقه پیش حرف نمی زدید.
- یک موضوعی را فراموش کرده بود.
- ماشالله که دقیق هم آمار میده.
لبخندی زد و سیبی را از ظرف میوه برداشت و روی مبل نشست. آخر هم متوجه نشد چه گفت و چه شنید. لابد باز هم بازی کلمات داشتند دیگر. هر چه بود خوب بود که خندیده بودند.

romangram.com | @romangram_com