#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_285
-یعنی چی غزال نیست؟
-نیستش...تصور اینکه بخوام واژه ربوده شدن رو به زبون بیارم ترس و وحشت تو وجودم نشست ..با اشک گفتم: نیستش...دزدینش..صدای فریادش بلند شد ..نفهمیدم چی شد..نفهمیدم کی تلفن قطع شد..نفهمیدم چقدر وسط خیابون منتظر موندم تا کنار خودم دیدیمش ...
با وحشت پیاده شد:
-چی میگی تو؟؟چی شده؟
هانیه با هق هق جلو اومد و گفت:
-اقا ارسام ، من حواسم پرت شد ، نفهمیدم کی غزال از مغازه بیرون اومد،نفهمیدم چی شد...یهو دیدم نیستش...منتظرش موندم دیدم نیومد.. تقصیر من بود..حواسم پرت شد!. خدایــا حرفش که تموم شد سر خورد افتاد کف زمین. سرم رو با دستام گرفته بودم! ارسام اشفته دستی به صورتش کشید و به طرف مغازه رفت از مغازه های اطراف پرس و جو کرد ولی هیچ کدوم غزال رو ندیده بودن!
برای یه لحظه فکری به سرم زد ...به سرعت برق تو ماشین نشستم و به سمت نزدیک ترین اگاهی حرکت کردم داد ارسام بلند شده بود که خطاب به من میگفت کجا داری میری . وقتی دید کاری از دستش ساخته نیست به هانیه چیزی گفت و پشت سر من با ماشین راه افتاد،
گوشی تلفنم لحظه ای از زنگ نمی ایستاد یلدا پشت سرهم ،بدون وقفه به شماره ام زنگ میزد..صدای زنگش رو اعصابم خدشه می انداخت ، برداشتم و محکم به عقب پرتابش کردم که دیگه صدایی نیومد.
محکم ترمز زدم و جلو اداره از ماشینم پیاده شدم. وقتی با دو داشتم میرفتم تازه ارسام رو دیدم که وارد خیابون شده بود!
تا جاییکه توان داشتم سالن رو میدویدم و به دنبال کسی بودم تا کمکم کنه.. اشکام لحظه ای بند نمی اومد...میدونستم ارایشم تماما خراب شده ولی هیچ چیز برام مهم نبود.. یکی از افرادی که با لباس فرم به سمت اتاقی میرفت رو دیدم به سمت اون اتاق پرواز کردم.. فرد داخل اتاق شد و درو بست.خواستم درو باز کنم که کسی جلوی راهم سبز شد :
-کجا خانم محترم؟
با جیغ و گریه نالیدم:اقا تور و خدا..به دادم برس...بدبخت شدم
-خانم نمیشه وارد اون اتاق شین .. اروم باشین.خانم با شمام...مقاومتای اون مرد برای جلوگیری من از ورود به اون اتاق نتیجه نداد...با تمام توانم مرد رو پس زدم و درو باز کردم :
-جناب کمکم کن...اقا خواهش میکنم.. غزالم ...دخترم...کمکم کن...تصویر مقابلم رو تار میدیدم یکبار پلک زدم تصویر شفاف شد...یکبار دیگه پلک زدم تصویر شفاف تر شد
حالا فرد مقابلم رو میدیدم که مات و مبهوت به چهره خیس یا شاید سیاه از اشکم زل زده بود ، با بهت از جاش بلند شد..
تازه مغزم شروع به پردازش کرد...تازه تمام تصویر هارو به یاد اوردم..دستم روی دستگیره در خشک شد دیالوگی محو وکم رنگ توی سرم تکرار شد، تکراری که تداعی کننده اخرین و بدترین شکستت بود
"هانا بهت میگم باید بدون من باشی..میفهمی اینو؟؟"
دستم سر خورد و افتاد پایین ، قبل از اینکه خودمم به پایین سقوط کنم دستی کمرم رو گرفت و مانع از سقوطم شد صدای مضطربش که حتی تو این شرایط هم برام بهترین مسکن ارام بخش بود تو گوشم پخش شد:
هانا ..تو رو خدا اروم باش...اقا لطفـ....
romangram.com | @romangram_com