#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_284

-جونم؟

-ه...هان...هـانـا

صدای مضطربش رو که شنیدم حس کردم چیزی ته دلم سقوط کرد:

چی شده هانیه؟

صدای بوق های ماشین به گوش میرسید از جام پریدم و با جیغ گفتم:

-هانیه...کجایین؟غزال کجاست؟

ارایشگر و شاگردش دست از کار کشیده بودن یلدا ترسیده نگاهم میکرد..

-هانا...غزال...غزال ... و یک دفعه زد زیر گریه!

با لرز گفتم:یا امام حسین...غزال چی؟؟؟ چی شده هانیه؟؟؟؟ کجایین شماها؟؟

-هانا غزال...نیست...نیستش هانا!

داد زدم: یعنی چی نیست؟؟کجا نیست؟؟؟ مگه کجایی تو؟؟

-سر خیابونم...هانا غزال...تو رو خدا بیا...نمیدونم باید چیکار کنم... تو رو خدا...تو گوشی فقط صدای گریه ی هانیه میومد..

از ترس و استرس نمیدونستم باید چکار کنم..با همون ارایش روی صورتم از جام پریدم یلدا از جاش بلند شد: هانا غزال چی شده؟کجا میری؟

اشکام تند تند از گونه ام پایین میچکیدند انقد حالم خراب بود که حتی نتونستم جواب یلدا رو بدم ...خودمو تو ماشین پرت کردمو پدال گاز رو تا ته فشردم ماشین با صدای مهیبی از جاش کنده شد.. حین رانندگی ماشینم به ماشین های ب*غ*لی مالیده شد و بوق راننده ها وصداهایی که میخواستن بزنم کنار و نگهدارم..تو اون شرایط هیچی برام مهم تر از شنیدن خبر سلامتی غزالم نبود... نمیدونم چجوری رسیدم خونه ولی سر خیابون ماشین هانیه رو دیدم که حیرون و سرگردون مشغول شماره گیری بود با سرعت پیاده شدم و به سمتش دویدم:

-غزالم....غزال کجاست؟

تا منو دید بلند زد زیر گریه عصبانی شدم و با داد بهش توپیدم :میگم غزالم کجاست؟

-هانا...به خدا..من...تقصیر من ..نبود....گفت خاله پاستیل میخوام چون جا پارک نبود جلو مغازه بهش پول دادم بره بگیره نمیدونم چی شد...ده دقیقه طول کشید رفتم پایین سراغش مغازه دار گفت خیلی وقته رفته...هانا به خدا تقصیر من نبود.. سست شدم ، پاهام تحمل وزن بدنم رو نداشت به ماشین تکیه دادمو دستمو جلو دهنم گرفتم..نمیدونستم چیکار کنم بی اراده سرش داد زدم: دختره ی احمق بی شعور ، یه بچه پنج ساله رو تنها میفرستی مغازه؟؟؟ پس تو اینجا چکاره بودی؟؟؟ تو رو اوردم واسه چی؟؟؟ گریه اش شدید تر شد..

با دستای لرزون شماره ارسام رو گرفتم:

-الو...ارسام..غزال نیست...


romangram.com | @romangram_com