#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_286
نگاهمو به جایی از دیوار که با سبز مغز پسته ای رنگ شده بود معطوف کردم، اون هم حرفش تو دهنش قبل از اینکه به زبون بیارش ماسید! به لباسش چنگ زدم و اشکم شدت گرفت ، دکمه پیراهنش رو تو دستم فشردم و تو سینه اش هق زدم!
اون زودتر از هممون به خودش اومد و با صدای ضعیفی گفت:
-بیایین داخل!
ارسام ثابت ایستاد و اخمی پررنگ میون دو ابروش حاکم شد که با این کارش منو واردار به ایستادگی کرد.دستمو گرفت و خواست بیرون بره که بلند صداش زد:
-آرســام .......... با صدای ضعیفی : بیایین تو.
با دو قدم بلند تقریبا کنار من ایستاد تا درو ببنده که خودم رو بیشتر به ارسام فشردم تا کوچکترین تماسی باهم نداشته باشیم،متوجه شد و دستش دور کمرم حلقه شد
کنار هم رو صندلی نشستیم..با درک موقعیتم دوباره اشکم شدت گرفت و هق هقم بیشتر شد..بازهم شکستم...برای بار دوم شکسته شدن غرورم ، اشکم رو دید! نمیتونستم حرف بزنم...چشم از من گرفت و رو به ارسام گفت:
-چی شده؟
-دخترم رو ظاهرا دزدیدن ...
یه لحظه کوتاه تعجبش رو دیدم و زمزمه زیر لبش که گفت "دخترت؟" و نگاهی متعجب به من انداخت، سریع حالتش رو حفظ کرد ...نفسام مقطع شده بود !
نالیدم:کمکمون کن..تو رو خدا... تورو جون هرکی که دوست داری کمکون کن من بدون غزالم نمیتونم زندگی کنم ...به آ*غ*و*ش ارسام پناه بردم.
جعبه دستمال کاغذی رو به سمتم گرفت با ضعیف ترین صدای ممکن در عین حال محکم گفت:
-اروم باشین خانم نکوهش، تمام تلاشمونو برای پیدا کردن دخترتون میکنیم. فقط...عکسی از دخترتون همراه دارید؟ ارسام سریع کیف پولش رو از جیبش بیرون کشید و عکس غزال رو دراورد. کمی مکث کرد و عکس سه در چهار غزالو ازش گرفت برگه ای مقابل ارسام گذاشت :
-تمام مشخصات ،ظاهری ، سنی هرچی رو که مربوط هست وارد کنید به اضافه روز و ساعت ربوده شدن دخترتون، منوهمکارام کمکتون میکنیم
دو برگ دستمال کندم و صورتم رو باهاش پاک کردم.
درمونده گفتم:پیداش میکنین؟
خیره شده به چشام گفت:
-تمام سعیمونو میکنیم
صورتم رو چرخوندم تا بیشتر از این نگاهم با نگاهش تلاقی نکنه..حس خوبی نداشتم...
romangram.com | @romangram_com