#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_281
-سابقه ناراحتی اعصاب داشته ، این شرایط هم بهش فشار اورده و تماما ازش یه ادم روانی ساخته، خب حق داشته
پوزخند زدم:حق کشتن ادمای بی گ*ن*ا*هو؟
-ببین به جنبه دیگه قضیه نگاه کن، تنها کسی که بزرگش کرده و براش مونده بوده پدر بزرگش بوده، که اونم یه ادم دیوونه تشریف داشته! حالا معلوم نبوده مشکلش با زن ها چی بوده که از بچگی این پسر رو نسبت به زنا بد بین کرده و باعث شده از هرچی زنه متنفر بشه ، ولی از اونجایی که عشق ادمو کور میکنه این بیچاره هم عاشق میشه و تنفرش رو یادش میره! این به کنار! خب همسر عقدیش میره با دوستش میریزه رو هم!بعد تو از یه ادم دیوونه چه انتظاری داری ولو اینکه خودش با چشم خودش خ*ی*ا*ن*ت همسرش رو دیده باشه؟
-اعترافاتش تو دادگاه همون چیزایی بود که کمالی گفته بود؟
- اره ...طبق گفته خودش وقتی همسرش رو میبینه یه حس جنون وار بهش دست میده ،میدونسته دیگه ازش زده شده و چون بیشتر از هرکسی دوستش داشته تمام اعتمادش نسبت بهش از بین میره، یه روز همسرش رو تعقیب میکنه و به جای خلوت که میرسه و میبینه کسی نیست با ماشین زیرش میکنه... اون که جا در جا تموم میکنه ،ولی داراب فکر نمیکرده همچین کاری ازش بر بیاد حس پشیمونی بهش دست میده البته خودش میگفت یه حس جنون امیز ل*ذ*ت هم داشتم! دیگه دیوونه میشه و تصمیم میگیره هرچی زن دور و برش هست رو بکشه براشم مهم نبوده اونا چند ساله ان...با ماشین تو جاهای خلوت شهر پرسه میزده و وقتی زن یا دخترای تنهایی رو میدیده به بهونه کمک سوارش میکنه و با دادن ابمیوه ای که توش بیهوش کننده میریخته اونو بیهوش میکنه. به یه سریشون ت*ج*ا*و*ز میکنه و جا در جا اونا رو میکشه به سری دیگه هم با میله سنگین اهنی تو سرشون میزده و اونا رو میکشته و هرچی پول و طلا داشتن رو کش میرفته..طلاها رو به یکی از رفیقاش میداده و وقتی ابشون میکرده میداده به خورشید. اونم نمیدونسته این همه پول از کجا میاد قبول میکنه...خورشید عاشقش میشه و بهش دل میبنده ولی نمیدونسته یه قاتل جانی و روانی هست..تا اینکه یه روز خورشید به طور اتفاقی از یه محله خلوت عبور میکرده میبینش که چطور با میله اهنی دختر بچه ای رو به قتل رسونده اونو میکشه و طلاهاش رو کش میره خورشید ترسون لای دیوار قایم میشه و روز بعد تصمیم میگیره استعفا بده میره میگه نمیخوام کار کنم که داراب قبول نمیکنه و عصبانی میشه خون جلوی چشماشو میگیره خورشید جیغ میکشه که به پلیس لوش میده. اونو به یه جای متروکه میبره و بعد از زندانی کردنش به دختر بیچاره ت*ج*ا*و*ز میکنه ولی برای زجر دادنش قتلی نمیکنه.تهدیدش میکنه اگه بر علیه من حرفی بزنی شکایتی کنی پدرت رو زنده زنده اتیش میزنم و خورشید از ترسش چیزی نمیگه اینطوری مجبور به همکاری میشه که بیش از هشت بار سابقه خودکشی هم داشته...بر خلاف میل باطنیش دختر بچه ها رو گول میزده و وقتی بیهوششون میکرده طلاهاشون رو میگرفته بعدم حامد یا همون داراب خیلی جنون وار اونارو میکشته دقیقا یه قاتل زنجیری روانی!
دستی به صورتم کشیدم : پس سایه تباری هم همینطوری به قتل رسیده
-متاسفانه ....خودتو اذیت نکن خوشبختانه تونستیم هفتاد درصد راه رو طی کنیم باقیشم توکل به خدا
-تکلیف گروگانا چی شد؟
-اونا از شانس بد ما فرار کردن،ولی دیر یا زود بچه ها پیداشون میکنن..
-ارش طبق تحقیقاتی که انجام دادم متوجه شدم تو باند گروگانگیرا یه زن هم فعالیت میکنه به اسم لیندا شیری، شک ندارم نسبتی با داراب داره!
-که اینطور.. قبل از اون جایی کار نمیکرده، یه جایی که بشه اطلاعاتی ازش گیر اورد؟
-تو یه شرکت به اسم مهر اسا کار میکرده ظاهرا معاون مالی بوده خودم شخصا سر زدم ولی خیلی وقته از اونجا رفته شاید نزدیک به یکی دو سال..
سخت شد...اخ اخ ساعتو ببین، پاشو که الان جا میمونیم! پاشــو
اما خیالم از یه جهت هنوز هم نگران بود و اون چیزی نبود جز دستگیری باند گرونگاگیر هایی که از قضا وجود شخصی به اسم لیندا شیری تمام معادلات مارو بهم میریخت حدس اینکه ممکنه با داراب نسبت فامیلی داشته باشه و با فعالیت تو اون باند بخواد دست به انتقام بزنه کار سختی نبود..
فصل هفدهـــم
صاف وایسا
غرغر کنان زیر لب با خودش حرف میزد در واقع بیشتر ناله میکرد،سرش رو تا جاییکه امکان داشت پایین گرفته بود ،برس رو برای بار سوم داخل موهای ل*خ*ت قهوه ایش فرو کردم از عمد سرش رو پایین کشید که با این کار موهاش از دستم سر خورد کلافه به ساعت نگاه کردم ، برس رو روی میز کوبیدم شونه هاش رو گرفتم و به سمت خودم چرخوندمش:
romangram.com | @romangram_com