#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_280

-خوب میدونم تو فکرت چی میگذره و چه قصدی داره به نفعته خودتو کنار بکشی

حدس زدن اینکه کی پشت خطه کار سختی نبود ،چشم از در اتاق گرفتم گوشی تلفن رو تو دستم جا به جا کردم:

-اولا زندگی خصوصی من به خودم مربوطه،ثانیا تو کی باشی که بخوای منو تهدید کنی؟

با صدایی که رگه های عصبانیت داشت گفت:گوش ببین چی میگم احمق!یا خودت خیلی اروم و بی سرو صدا پاتواز زندگی من میکشی بیرون یا دست به کاری میزنم که هیچ وقت تو ذهنت هم نمیگنجه...منو دست کم نگیر هانا خانم،نمیدونم چجوری ارسامو خام کردی و چه نقشه ای کشیدی ولی اینو خوب میدونم همه اینا یه بازی از طرف اون مثلا شوهرته که منو تنبیه کنه ولی اینو تو گوشات فرو کن من به هیچ قیمتی اونو از دستش نمیدم ...روشن شدی؟

شنیدن حرفاش برام بدترین عذاب ممکن بود اما از طرفی میدونستم که هر چقدر با ارامش برخورد کنم اون بیشتر حرص میخوره و بهم میریزه تو اون برهه از زمان تنها چیزی که برام اهمیت داشت تلاش برای همین کاربود بنابراین ادامه دادم:

-تموم شد؟خیله خوب!.. حالا تو گوش کن نه برای من نه برای اون ارسامی که داری سنگشو به سینه میزنی یک درصدم مهم نیست چی میگی ،ساده بگم، حرفات اندازه پشیزی هم برای ما ارزش نداره...تکلیف منم که مشخصه،اصلا به خودم زحمت نمیدم واسه حرفای صد من یه غازت تره خورد کنم..پس انقدر بیشتر از این خودتو بدبخت و حقیر نشون نده فکر کردی با این کارات میتونی به راحتی منو از میدون خارج کنی و بیای جلو؟.با نیشخند خاصی گفتم:

تو که مهارت خاصی تو گول زدن پسرا و بالا کشیدن مال و اموالشون حالا یکمی هم تز عاشقی اومدن داری...هرجارو هم نگاه کنی پرِ از این کسایی که واسه این عشقای ساعتی تو جون میدن...پس وقتت رو اینجا هدر نده،مطمئن باش یکم بگردی....صد در صد به نتیجه میرسی...بدون اینکه منتظر حرفی از جانبش باشم گوشی رو گذاشتم و نفس اسوده ای کشیدم...وقتی برگشتم با اخم پشت سرم ایستاده بود از دیدن ناگهانیش هینی خفیف کشیدم

با چهره ای برافروخته از خشم گفت:کی بود؟

-مزاحم!

-نمیدونستم برای مزاحما اینطوری خط و نشون میکشی .......چی زر زر کرد؟

-هرچی که گفت...حرف زد ،جوابشم شنید

بلافاصله تلفن رو برداشت و مشغول شماره گیری شد سریع جلوش ایستادم:ارسام قطعش کن

بی توجه به من چرخید ،دستش رو کشیدم: ارسام بهت میگم تلفن رو قطع کن به سمت دیگه ای متمایل شد داد زدم: با توام!

اونم متقابلا داد زد:باید تکلیفمو باهاش روشن کنم....الو...گوش کن بهت اخطار داده بودم واسه زندگیم دردسر درست کنی زندگیتو به اتیش میکشم کافیه ببینم یا بشنوم اینجا زنگ زدی خداشاهده کاری میکنم لحظه به لحظه اتو ارزوی مرگ کنی.......خفه شو ....تو اندازه سر سوزنیم واسم ارزش نداری اشغال....... اره اشغال تویی که هر دقیقه تو ب*غ*ل یه نفر جولون میدی ،این بار بفهمم داری واسه زن و بچم دردسر درست میکنی ساکت نمیشم فهمیــدی؟؟؟کاری میکنم تا اخر عمرت به دست و پام بیوفتی تو هنوز منو نشناختی......کمی بعد نعره کشید اره بچـــــم! ترسیده از صدا و چهره سرخ شده اش روی مبل نشستم و چشمامو بستم دستامو روی گوشام گذاشتم و از ته دلم به خدایی که بالای سرم و از رگ گردن بهم نزدیک تربود، متوصل شدم

یک هفته گذشته بود و تو این یک هفته محور ذهنم حول اعترافات جنون وار داراب میچرخید ،از دادگاه که بیرون اومدیم حکم حبس ابد برای خورشید و اعدام رو برای داراب شیری بریدن کارهای سنگین این پرونده بالاخره به اتمام رسید! خورشید کمالی اصلا براش مهم نبود که چی به سر خودش و ایندش میاد شاید خودش رو م*س*تحق این عذاب میدید...بعد دوسال تموم بالاخره ماموریتمون به نتیجه رسید

-تو که هنوز نشستی ؟

نیم خیز شدم: ساعت چنده؟

-یه ساعتی وقت داریم..داری به داراب فکر میکنی؟

-نمیدونم چی بگم! باورش سخته!


romangram.com | @romangram_com