#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_282
-غزال دیوونم کردی .. چرا نمیذاری کارمو کنم؟الان دیرم میشه!
عروسکی که توی ب*غ*لش بود رو بیشتر به خودش فشرد و مظلومانه لب بر چید و با لحن کودکانه ای گفت:
میخوام با مهشید بازی کنم
درمونده نالیدم-وقت واسه بازی زیاده مامان جون ، به خدا دیرم میشه غزالم
پا روی زمین کوبید و گفت: خب منم بیام چی میشه مگه
به صدای مظلومش خندیدم و محکم در آ*غ*و*ش کشیدمش روی سرشو ب*و*سیدم: الهی فدات بشم چشماتو اونجوری نکن نفسم، ارایشگاه که جای تو نیست عزیز دلم، خسته میشی، یادته اون دفعه بردمت چقدر اذیت شدی؟
با بغض گفت:مامان تو رو خدا ، اذیتت نمیکنم بذار منم بیام
کلافه پوفی کشیدم و گفتم: میخوای زنگ بزنم به خاله بیاد پیشت؟
-نمیخوام..خاله هانیه همش موهامو میکشه ..بلند خندیدم:
-پس من چکار کنم؟میخوای ببرمت پیش مامان جون؟
-نه...مامان جون همش تو اشپزخونه ست حوصلم سر میره اونجا
-خب من الان چکار کنم از دست تو؟؟
سرتقانه گفت: منم میخوام بیام خاله یلدارو ببینم، مهشید میگفت ما کوچولوها اول باید عروس رو ب*غ*ل کنیم ...میخوام خودم اول ب*غ*لش کنم
بی توجه به حرفاش گوشی تلفن رو برداشتم:الو هانیه
-باز تو کارت گیر من افتاد؟
-حرف نزن ببینم...کارت تموم شد؟
صدای جیغش بلند شد: من نمیخوام خاله بیاد پیشم ...هانیه غش غش از پشت تلفن به حرف غزال خندید:
- به اون فندقت بگو دستم بهش برسه یه لقمه چپش میکنم..
-هانیه وقت گیر اوردی؟میگم کار تو تمومه؟
romangram.com | @romangram_com