#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_277

قاشق رو رها کردم و دستم رو دور لیوان اب حلقه کردم : بابا یه سوال ازت بپرسم

-بپرس

-کمی حرفم رو مزه مزه کردم: اگه...یه روزی..خب..اگر خواهر داشتی حرفمو تکمیل نکده بودم که غذا به گلوی هانیه پرید و سرفه کنان با چشم و ابرو ازم خواست بیخیال شم

تو یه لحظه نکاهم به چهره رنگ پریده مامان برخورد کرد و بابا که سعی داشت تعجبش رو کنترل کنه

بابا:خب؟

-راستی هانا قرار بود عصری باهم بریم خرید فراموش که نکردی؟

پلکامو محکم روهم فشردم و ادامه دادم:حاضر بودی بخاطر یه اشتباه کوچیک....

بازهم میون حرفم پرید:قرار بود شیرینی اون خبر رو هم...

کنترلم از دستم خارج شد، گفتم:دارم حرف میزنم!ناراحت شد اما ظاهرش رو حفظ کرد اولین باری بود که با خواهرم بلند صحبت میکردم دندونای ساییده شده اش نشون از اوج دلخوریش میداد:معذرت میخوام!

:حاضر بودی بخاطر یه اشتباه ببخشیش؟

مامان رنگ به رخ نداشت اما بابا با خونسردی تمام گفت: حالا که ندارم در نتیجه نمیتونم جواب درستی بهت بدم،در ضمن چرا همچین سوالی میپرسی؟

درک نکردم چرا انقدر سرد و بی روح از خواهری که یه گوشه از دنیا زندگی میکرد حرف میزد و نبودنش رو خیلی عادی جلوه میداد،بودنش رو انکار میکردفقط بخاطر اینکه بابا فکر میکرده علت مرگ پدر بزرگم عمه ام بوده در صورتیکه نبوده؟بابا سوالش رو تکرار کرد:نگفتی...چرا این سوال رو پرسیدی؟

فقط خیره به صورت منصور نکوهش،لا به لای چشماش و حرکاتش دنبال یه بی خیالی بودم قسم خوردم اگر نفرت واقعا تو وجود پدرم ریشه دوونده باشه بحث رو همونجا خاتمه بدم،ولی وقتی با پرسشم دستپاچه شد ،وقتی نگاهشو ازم مخفی میکرد ،زمانیکه دستش رو به سمت پارچ اب برد و لرزش دستاش و اشک حلقه زده تو چشماش رو با چشم خودم دیدم سکوت کردم و چهره بابا رو کنکاش کردم، حرفی نمیزد، دیدم تار شد...پس هنوزم امیدی هست! تار تر شد ...هنوز نفرت تو قلب مهربون پدرم بطورکامل حکمرانی نمیکرد...دیدم شفاف شد و لرزش قطره کوچیکی روی بینیم و نگاه متعجب بابا منو به حرف وادار کرد:

مطمئنی بابا؟ و سکوتش بیانگر سوال" از چی" بود

لبخند محوی زدم:نداری؟یا نمیخوای داشته باشی؟بعد 26 سال باید بفهمم دلیلت برای دور نگهداشتن من از خانواده راستین چی بود؟

این بار دست پدرم رو هوا خشک شد اشک از یه چشمش سقوط کرد و با لیوان اب مقابلش مخلوط شد لب زد:از کجا فهمیدی؟

جوابی ندادم که فریاد زد:بهت میگم چجوری فهمیدی؟کی بهت گفته؟رو به مامان گفت مارال کار توئه؟؟به غیر از تو کسی خبر نداشت تو این خونه!

-بابا...مامان چیزی بهم نگفته،خودم فهمیدم!

و فریاد بابا بود که روی سرم اوار شد: خودت غلـــط کردی فهمــیدی، تو بیـــجا کردی!


romangram.com | @romangram_com