#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_276

-دختر دو ساعت دارم صدات میزنم، اگه کار اون برنجا تموم شده برو نمک غذا رو بچش

سر تکون دادم و از جام بلند شدم

****

-تقریبا یه سالی از ورود به محل کارم میگذشت به راه انداختن مشتری ها وارد شده بودم و این یه امتیاز مثبت برای منو حامد تلقی میشد اون توسط من اعتبارش جا افتاده تر میشد و من بواسطه شغلی که از حامد داشتم وضعم بهتر چند وقتی بود که خیلی دور و برم میچرخید مثل گذشته ها مغازه رو تنها به من نمیسپرد خودش هم توی فروش باهام همکاری میکرد تا اینکه یه روز بعد از کلی این پا و اون پا کردن بهم پیشنهاد دوستی داد اولش خیلی تعجب کردم طبق این مدتی که باهاش کار میکردم و شناختی که ازش بدست اورده بودم میدونستم ادمی نیست که دنبال دختر بازی باشه از اون گذشته منم دختری نبودم که بخواد بهم پیشنهاد بده اون روزانه هزار تا بهتر از منو قشنگ تر از من تو کارش برخورد داشت منم یه دختر ساده بودم ولی اون...بار اول با کلی اخم و تشر پیشنهادش رو رد کردم نمیتونستم به بابام تنها کسی که واسم مونده بود خ*ی*ا*ن*ت کنم و اونو نادیده بگیرم به فکر کیف و خوشگذرونی خودم باشم ..صداش گرفت و درحالیکه گریه میکرد گفت: ولی اخرش فریبش رو خوردم سرش رو بلند کرد و اشکاشو پاک:

حامد فهمیده بود چجوری و از چه راهی بایدمنو خام کنه، وقت و بی وقت بهم محبت میکرد،با دلیل و بی دلیل برام کادو میخرید شرایط منم طوری بود که به محبت کسی عجیب نیاز داشتم و حالا کسی بود که راه و بی راه این کار رو برام انجام بده،من احمق پیش خودم میگفتم لیاقتش رو ندارم اون میدونست تنهام میدونست حسرت خیلی چیزا رو خوردم و سعی داشت وابستم کنه و موفقم شد ولی به خدا، قسم میخورم تا اون لحظه نمیدونستم کارش چیه، نمیدونستم متاهل بوده،نمیدونستم تموم اون کارها رو برای سو استفاده از من انجام میداد دیگه کمتر باهم برخورد داشتیم وقتی فهمید میخوام برای همیشه از کارم استعفا بدم بهم شک کرد در حالیکه من هیچی نمیدونستم ... تهدیدم کرد اهمیتی ندادم و این بی اهمیتی برام گرون تموم شد.. اونجا بود که فهمیدم چیکارست،مجبور شدم،بخدا نمیخواستم اونجا بود که تازه فهمیدم یه ادم سادیسمیه، یه روانی قاتل، یه قاچاقچی! وهم گرفتم وقتی فهمیدم با چه ادمی بودم

چجوری فهمیدی؟

-یه روز، تعقیبش کردم...تو جاهای خلوت پرسه میزد چند نفری رو به سمت خودش میکشید وقتی دیدم چجوری اون دخترا رو بیهوش میکرد و بعد هم ......میکشتشون لرز گرفتم...خواستم فرار کنم برم جایی که از این ادم دور باشم ولی نشد منو دید، جیغ زدم التماس کردم ولم کنه ولی نکرد اخرش تهدید کرد اگر باهاش همکاری کنم کاریم نداره ولی اگر فرار کنم اول دخل منو میاره بعدم میره همه چیو به بابای مریضم میگه...

صدای هق هقش تو اون فضای کوچیک انعکاس پیدا میکرد :

دیگه نمیدونستم باید چیکار کنم، اونجا فهمیدم کارش چیه،فهمیدم دیوونه به تمام معناست ولی نمیتونستم حرفی بزنم فهمیدم زن داشته و اسم اصلیش داراب نه حامد!از اون روز به بعد دستیارش شدم مجبور بودم برم دخترای بیچاره رو فریب بدم بعد از اینکه به هدفش میرسید منو ازاد میکرد !چاره ای جز این نداشتم

-سایه چی؟سایه تباری رو چطور گرفتی؟

با دستاش صورتش رو پوشوند: اونم مثل بقیه ...اون روز حامد خیلی عصبانی بود تا جسم بیهوش سایه رو بردم سرم داد زد که برم بیرون دیگه نمیدونم چی شد

داد زد: د لعنتی سایه شوهر داشته..میدونی خانوادش چی کشیدن؟میدونی شوهرش دیوونه شده و بعد از اینکه فهمیده به همسرش ت*ج*ا*و*ز شده و کشته شده الان تو اسایشگاه روانی بستریه؟؟فقط بخاطر شما عوضیا

سرش رو روی میز گذاشت و از ته دلش زار زد:بخدا منم بی تقصیر بودم،منم قربانی بودم

-الان کجاست؟کجا هستن؟

سرش رو بلند کرد و گریه کنان جواب داد: کیش!

با شنیدن این حرف گوشی ها رو کنار گذاشتم ،به سرعت از جا بلند شدم و درخواست اماده شدن نیروها رو دادم!...

****

تنها با غذام بازی بازی میکردم بدون اینکه میلی بهشون داشته باشم همه ی روحم درگیر کلمات و جملاتی بود که ساعتی پیش خونده بودم جمله هایی که نشون میداد تنها سوتفاهم بوده که خانواده ها رو از هم جدا کرده

-چرا با غذات بازی میکنی دخترم؟


romangram.com | @romangram_com