#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_275

احمد علی 4 سال از نرگس بزرگ تره ، مردم این محل هم عادت دارن پشت سر هم حرف بزنن کسی چه میدونه علی چیکارست؟تو خودت میدونی؟فقط چون با دوستاش از صبح تا شب کشیک خونه ها رو میده انگ بهش چسبوندن؟کی تا حالا علی رو دیده که دختری رو بدبخت کرده باشه ...توهم شدی مثل مردم حرف مفت زن این محل؟ گفتم من نرگسو به اون پسره لات یه لا قبا نمیدم .حرفم هم همین بود چطور میتونستم دسته گلم رو بسپرم به دست یه پسر علاف و بیکار؟؟! دو سه ماه گذشت تا اینکه یک هفته تمام ناهید تو گوش من میخوند نرگس رو باید به علی بدیم. سرسختانه سر حرفم وایساده بودم که ناهید کنترلشو از دست داد با ناراحتی گفت:احمد چرا نمیفهمی؟؟نرگس باید با علی ازدواج کنه. دلیل این همه پا فشاری ناهید رو نمیدونستم میخواستم از زیر زبونش حرف بکشم که موفق هم شدم ولی وقتی دلیلش رو شنیدم نابود شدم، کمرم خم شد، دنیا دور سرم چرخید! خون جلوی چشمام رو گرفته بود کمربندمو بیرون کشیدم و رفتم سراغ نرگس .نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم تا جاییکه جون تو تنم بود نرگسمو کتک زدم با کمربند ضربه های محکم بهش میزدم دیگه داشت خون بالا می اورد توان مقاومت نداشت داد میزدم دیوونه شده بودم ناهید جیغ میزد و به سر و صورتش چنگ مینداخت و ازم میخواست تمومش کنم ولی چجوری میتونستم تمومش کنم؟ دختر من نابود شده بود! دختر من زندگیمو نابود کرده بود ،دختر من دیگه دختر نبود! وقتی به خودم اومدم که نرگس بیهوش کف اتاق افتاده بود و سرو صورتش خونی بود..ناهید از بس جیغ زده بود گلوش گرفته بود گوشه دیوار سر خوردم و دستامو رو سرم گذاشتم با دیدن نرگس و صورت خون الودش شونه هام لرزید ،دستامو گذاشتم رو سرم یه بار ،زدم،دو بار،زدم، سه بار، محکم میزدم تو سرم و به خدا گله میکردم که چرابرای دختر نادون من باید این اتفاق می افتاد؟؟! شبا خواب نداشتم عذاب وجدان به سراغم اومده بود ناهید تا صبح پرستاری حال خراب نرگس رو میکرد ؛ خودم رو لعنت میکردم که نتونستم از دختر زیبا مراقبت کنم زیبای من اگه اینجا بود همچین اتفاقی نمی افتاد. نزدیک عید بود که با عروسی نرگس و علی موافقت کردم ..کی دیگه سراغ نرگس من میومد؟ منصور تمام این ماه ها حرف نمیزد و روزه سکوت گرفته بود اونم از دست خواهرش ناراحت بود ولی به احترام من هیچی نمیگفت.

جهیزیه نرگس رو تمام و کمال دادم. بعد از شرکت تو مراسم عروسیش وقتی همه رفتن و فقط ما مونده بودیم جلوی ناهید و علی و منصور باهاش اتمام حجت کردم بهش گفتم: با ازدواجت موافقت کردم ولی از امشب به بعد دیگه دختری به اسم نرگس ندارم تو هم دیگه خانواده ای نداری، برای همیشه از ارث محروم هستی ، وقتی زن علی شدی یعنی قید همه چی رو زدی منم برای همیشه قیدت رو میزنم امیدوارم خوشبخت بشین. و بعد رفتم. منصور هم همراهم اومد.گریه ی نرگس رو دیدم ناراحتی ناهید رو هم همینطور، من دیگه نه میتونستم خودمو ببخشم نه نرگسمو،بد خ*ی*ا*ن*تی کرد، به خانواده ای که طی 17 سال عمرش براش چیزی کم نذاشته بودیم بد خ*ی*ا*ن*تی کرد.هیچ وقت فکر نمیکردم نرگسمو اینجوری تو لباس عروس ببینم..دختری که همیشه ارزوم بود براش بهترین عروسی رو بگیرم اینجوری عروس شد. از اون شب به بعد دیگه اسمی از نرگس تو خونه ما اورده نشد ناهید بدون نرگس روز به روز افسرده تر میشد بهش گفتم اگه میخوای ببینیش میتونی بری بهش سر بزنی چون مادرشی ولی بخاطر من رو خواسته دلش سرپوش میذاشت.نرگس من تک دخترم بود از خودم طردش کرده بودم ولی همیشه دلم هواشو میکرد . سال 56 بود همه جاشلوغ و پر ازحال و هوای انقلاب بود ،یکی از روزا برام خبر اوردن که دخترت حاملست! اون روز دلم بدجور گرفت از خودم و کرده م پشیمون شدم . گذشت تا رسید روزی که ناهید با ذوق گفت بچه نرگس دختره ناهید همیشه عاشق دختر بچه ها بود ،دلم میخواست نوه امو ببینم ولی با شرطی که گذاشته بودم نه راه پس داشتم نه راه پیش دو سال گذشت تو این دو سال دلتنگی امونمو بریده بود یه روز از ناهید پرسیدم میدونی نرگس کجا زندگی میکنه؟ اونم اظهار بی اطلاعی کرد تصمیم گرفتم یه روز خودم برم سراغش تا از دور ببینمش و دلتنگیم رو رفع کنم. چهار روز تموم دنبال خونه اش میگشتم پیداش کردم ولی وقتی پیداش کردم که با خودم میگفتم ای کاش هیچ وقت پیداش نمیکردم نرگس من تنها دختر من ، تو یکی از بدترین محله ها با نهایت وضع فلاکت زندگی میکرد در خونه اش باز شد و نرگس رو دیدم که با یه بچه دو ساله ب*غ*ل به دست اومد بیرون. دلم گرفت همونجا نشستم رو زمین و شروع کردم گریه کردن میدونستم اگه زیبا زنده بود هیچ وقت منو بخاطر کاری که با دخترش کردم نمیبخشید . رفتم و تمام دار و ندارم رو به اسم نرگسم زدم بدون اینکه چیزی به بقیه بگم! فردای اون روز رفتم در خونه اش وقتی منو دید حسابی تعجب کرد و شروع کرد گریه کردن کشیدمش تو ب*غ*لم و همراه دخترم گریه کردم!من چقدر سنگ دل بودم که تو این سالها دختر تنهامو نمیدیدم؟ از اون روز میرفتم به نرگس سر میزدم... بهش گفتم که همه مالم رو به نام تو کردم علی رغم مخالفت خودشو شوهرش مجبورش کردم قبول کنه وقتی نوه امو دیدم انگار نرگس کوچولومو دیدم نرگسم اسم دخترش رو گذاشته بود فرنوش!

نامه تموم شد!...باور چیزایی که خونده بودم برام سخت بود یعنی من عمه ای داشتم که اسمش نرگس بود؟!پس الان کجاست؟مگه بابا احمد نگفته که بخشیدش؟بار دیگه عکسا رو دوره کردم عمه نرگس..منو عجیب یاد یک نفر مینداخت ولی شباهتش چیزی رو تو ذهنم تداعی نمیکرد و این منو عجیب کلافه میکرد! از این متعجب بودم که چرا بابا توتمام این سالها چیزی بهمون نگفته بود؟!

دنبال نامه بعدی گشتم این بار کاغذ نو تر از اون قبلی ها بود ..دست خطش هم فرق داشت شبیه دست خط بابام بود..اره این خط بابائه! با عجله شروع کردم خوندنش:

"چه رنج هایی که کشیدیم تو این چند سال، مرورش به جز عذاب چیز دیگه ای برام نداره بعد اون اتفاق بابا گفت دیگه حق دیدن نرگس رو نداریم.چه سخت بود برای من دل بریدن از خواهر من ،دل کندن از قلِ من از اون چیزی که فکر میکردم سخت تر بود عادت میکردیم ولی فراموش هرگز! دیگه خونمون اون رنگ و بوی قبل رو نداشت مامان ناهید تمام وقتش رو برای من صرف میکرد ولی بازهم ته چشماش دلتنگی برای نرگس مشخص بود. اواخر سال58 بود که خبر دار شدیم مامان ناهید بارداره! با شنیدن این خبر تقریبا همه چیز به روال سابق برمیگشت وقتی بچه به دنیا اومد یه پسر بود..من صاحب یه برادر شده بودم ولی دلم برای قلم تنگ بود. اسمش رو گذاشتیم اردلان. اردلان رو من بزرگ کردم.اردلان با من بزرگ شد...همون سالها بود که عاشق دختری به اسم مارال شده بودم .مارال تو یه خیاطی کار میکرد ودر شرف گرفتن دیپلم خیاطیش بود.به بابا گفتم میخوام ازدواج کنم ولی با ازدواج من و مارال مخالفت کرد میگفت اون دختر به خانواده ما نمیخوره ما خیلی از اونها بالاتریم.این بار به مامان ناهید گفتم ،رگ خواب بابام دست مامانم بود دست اخر انقدر تو گوش بابام خوند که راضی شد. مامان میگفت احمد نذار سرنوشت این دو تا حداقل مثل نرگس بشه. بابام راضی شد و بعد از کلی بالا پایین رفتن جشنمون رو گرفتیم خیلی از داشتن مارال خوشحال بودم با تمام وجودم عاشقش بودم و چیزی براش کم نمیذاشتم اون هم همیشه با هر وضعیت من میساخت.حتی در بدترین شرایط. چند سال گذشت تا اینکه متوجه شدیم مارال باردار نمیشه خیلی ناراحت شده بود اشناها همه میگفتن باید طلاقش بدی وقتی نمیتونه برات یه بچه بیاره. ولی من با تمام وجودم مارال رو میخواستم بهش گفتم بچه برام مهم نیست گفت ولی بدون بچه زندگی هیچ کس دوامی نداره. گفتم این همه ادم بدون بچه زندگی کردن اسمون به زمین رسیده؟هر وقت خدا بخواد بهمون یه بچه ناز میده غیر اینه؟بالاخره با حرفهای من راضی شد ولی ته دلش میدیدم که بازهم بخاطر نبود بچه ناراحته.مامان ناهید همیشه میگفت قدر زنت رو بدون خیلی مارال رو دوست داشت سال69 خدا بعد از 8 سال یه دختر فوق العاده دوست داشتنی به من و مارال داد برای خوشبختیشون هر کاری از دستم بر میومد انجام میدادم...هانای من دلیل خنده های ما بود...

بدترین اتفاق زندگیم زمانی افتاد که بابا احمد سکته کرد و به شب نکشیده فوت کرد،مامان ناهید شوک بهش وارد شده بود و نمیتونست حرفی بزنه اردلان از همه ناراحت تر بود. کمی بعد صرافت شدم که تمام دار و ندار بابا احمد به اسم نرگسه!خیلی عصبانی شدم وقتی که نرگس با اون وضع ازدواج کرد شک نداشتم با دوز و کلک ثروت بابا احمد رو بدست اورده و صد در صد عامل مرگ بابا احمد هم خودش بوده، شک نداشتم بابا رو نرگس سکته داده . رفتم سراغش ولی اون موقع بود که فهمیدم علی کلی بدهکاری بالا اورده و نرگس هم همراه دو تا بچه هاش برای رهایی از دست بدهی های علی با پولی که از بابا احمد بهشون رسیده همیشه از ایران رفتن مطمئن بودم دیگه دستم بهشون نمیرسه و اینکه بدهی های علی خیلی بیشتر از دارایی های بابا بود که به نام نرگس شده بود رنج هایی که کشیدیم قابل نوشتن نیست . بچه دوم نرگس پسر بود پسری که همه اهل محلشون ازش تعریف میکردن و میگفتن خیلی زیباست..حاضر نبودم پسری رو ببینم که بچه ی اون علیِ پست فطرتِ نامرد باشه،هرچند اگر خواهر زادم میبود! من فقط یکبار فرنوش رو دیده بودم اون هم زمانی که واقعا کوچیک بود ،تنها با یک عکس که شباهت بیش از اندازه ای به نرگس داشت، اسم پسرش رو گذاشت فرنود ... فرنود راستین،خواهر زاده من، پسر علی راستین. امیدوارم نرگس هیچ وقت نفهمه چی به روز پدرش اورد و چجوری مادرش رو با هزار مریضی به امون خدا ول کرد ، نرگس با یه حماقت، خوشبختی رو از زندگی ما و خودش گرفت. با همه اینها ارزوی خوشبختیت رو دارم ولی هیچ وقت بخاطر کاری که با پدرم کردی نمیتونم ببخشمت خواهر من.... بخاطر هویتی که برای همیشه از خودت گرفتی،بخاطراینکه خودتو از نکوهش ها جدا کردی و با عوض کردن فامیلت به جمع راستین ها وارد شدی هیچ وقت نمیتونم ببخشمت "

نامه از دستم افتاد.دستام شدید میلرزید اشک تو چشمام جمع شده بود و هر کاری میکردم پایین نمیریخت.در حالی که به دیوار انباری تکیه داده بودم سرخوردم . توان فکر کردن نداشتم نمیتونستم حرکت کنم فقط صداها مثل اکو تو سرم پخش می شد:

«من جنازه هانا روهم رو دوش اون پسره نمیندازم مارال ،نمیذارم مثل پدرش زندگیمو به اتیش بکشه اینو تو گوشات فرو کن»

«چرا انقدر مخالفت میکنی منصور؟ دختر پله مردم رهگذر نمیشه که در رو به روی همه ببندیم بذار حداقل یه جلسه بیان بعد هرچی تو گفتی»

«هانا الان داغه متوجه نیست، این حسی هم که بینشونه یه تب زودگذره ،به مرور فرو کش میکنه»

«-مگه خواهر داره؟

-اوهوم...پسرشون که دوست ارسام باشه یه خواهر داره ..اسمش فرنوشه..از خودش یه چند سالی بزرگتره..اون موقع که ما لندن بودیم نزدیکای مراسم عروسیش بود..متاسفانه برگشتیم و ارتباطمون به کل باهاشون قطع شد»

« ارسام کاش میدونستی کجا زندگی میکنن دلم واسه نرگس و دخترش خیلی تنگ شده»

نه..نه ..خدایا ..چی دیدم؟چی فهمیدم؟!خدایا داری با من شوخی میکنی؟ بعد این همه سال باید بفهمم اطرافم چه خبره؟دستام سرد سرد بود درست مثل دو قالب یخ! دستای سرد و لرزونم رو روی لبم گذاشتم تازه به تک تک مسائل مجهول ذهنم پی میبردم تازه هر تیکه از پازل ذهنم سر جای خودشون قرار میگرفتن ، مخالفتای بابا، دلیل نیاوردن هاش، دوست ارسام ، عمه من، پسر عمه ای که هیچ وقت نمیدونستم انقدر بهش نزدیک بودم. اشکم چکید نفسام کشیده بود،با یاداوری اخرین چیز طاقتم تموم شد:

-فرنود، کلاس گیتار،عمه ای که خانوم راستین صداش میکردم، همسایه یلدا !

مامان مدام از رعنا صحبت می کرد و در همون حین هم کارهاش رو انجام می داد سینی روبروم پراز برنج بود و من بدون کمترین تمرکزی اونها رو پاک میکردم فقط ذهنم حول یه محور می چرخید اینکه محکم ترین و اصلی ترین دلیل بابا رو برای مخالفت اون مدت پیدا کرده بودم با شنیدن اسمم از زبون مامان از فکر و خیال دست کشیدم:

-بله؟

-خوبی؟

-چطور؟


romangram.com | @romangram_com