#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_278
صدای مضطرب مامان بود که میگفت:منصور جان تورو خدا اروم تر ..واسه قلبت خوب نیست
با دست لرزون کاغذ زرد رنگ رو از جیب لباسم دراوردم و روی میز گذاشتم اروم گفتم:
-اینو بخونین بابا ...زود قضاوت کردی، این کاغذا نشون میده که من اولین کسی ام که اونو بازش کردم و همه چیز رو فهمیدم، شما کینه بی جایی که از عمه به دل گرفتین باعث شد تا چشمتون رو رو همه حقایق ببندین و هیچ وقت سمت اون کارتنی که مالِ...مامان ناهید و بابا جون بوده نرین ...من اولین کسی بودم که به محتویات اون کارتن دست زدم...شما پدرمی،تاج سر منی ،شما هرکاریم کنی واسه صلاح منو هانیه کردین ،بغض لعنتی که سد گلوم شده بود رو فرو دادم:
-اما بابت حقیقتی که این همه سال از ما مخفی کردی هیچ وقت ازتون ناراحت نیستم و نمیشم چون ...اگه شما نبودی...اگه مخالفت نمیکردی....اگه واسطه برای رسیدن منو ارسام بهم نمیشدی، من هیچ وقت این خوشبختی رو که الان دارم کنار هرکس دیگه و هرجای دیگه هم که بودم نمیتونستم داشته باشم....هیچ وقت نصیبم نمیشد..
بابا نامه ها رو از روی میز برداشت، با صدای خش داری رو به من گفت: اینا چیه؟
سرمو پایین گرفتم و با تعلل، اروم تر از حد معمول جواب دادم : جواب همه فکرای اشتباهی که تا الان داشتین، عمه هیچ وقت بانی سکته و مرگ بابا احمد نبوده،خودتون بخونین .... اینطوری بهتره بابا!
****
همراه سرهنگ به سمت مقصدی نامعلوم حرکت میکردیم،مقصدی که با هربار سوال کردن تنها سکوت عایدمون میشد..با رسیدنمون با تعجب به سرهنگ خیره شدم ارش هم همینطور! تو حیاط همه شون پرسه میزدند بعضی ها وحشت زده بعضی دیگه حیرت زده ،یه سری هم افسرده و بدون هیچ ازاری همراه پرستار همراهشون ،گوشه ای نشسته بودند از میون اون همه ،یه دختر با عروسک تو ب*غ*لش بهم نگاه میکرد بدون هیچ حسی،نگاهش مثل دو تا تیله ی یخ زده،سرد و بی روح بود! سرش رو پایین گرفت انگار چیزی به عروسک میگفت و بعد بلند بلند خندید ..دلم به درد اومد..دیدن این منظره واسه هر انسانی ناراحت کننده بود
ارش کنارم راه افتاد:دیدیش؟
-اون دختر رو؟
-نه بابا..سرهنگ رو میگم دختره کیه!
-بهتر بود تنهاش میذاشتیم
-دیدی که مقاومتمون بی فایده بود..
تو راهرو با فردی که روپوش سفید به تن داشت مشغول صحبت شد..حتم داشتم دکترِ!
-حالا واسه چی مارو دنبال خودش کشونده...از زندگیمون افتادیم!
-کم ب*غ*ل گوش من نق نق کن! از موقعی که راه افتادیم دست بر نمیداری؟
سرهنگ کنارمون حرکت کرد:میخوام یه دوست بهتون معرفی کنم...من جلو تر میرم
بعد از دور شدنش اروم ب*غ*ل گوشم زمزمه کرد:الله اکبر باز این اومد اینجا فاز محبت برداشت،تو ستاد مثل خر عرعر میکنه مثل سگ پاچه میگیره که با صد من عسلم نمیشه نوش جانش کرد!!!
با خنده و تشر گفتم:ارش!
romangram.com | @romangram_com