#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_251

-بسیارخب هیچی نمیدونی؟پس نباید مشکلی باشه اگه یه راست منتقلت کنم دادگاه. مگه نه؟

در حالیکه ترسیده بود ولی بازم چهره خونسردشو حفظ میکرد . ترس تو چشماش بیداد میکرد ولی با گستاخی جواب داد:

-من کاری نکردم.. به خاطر کار نکرده ام هم قرار نیست جایی برم!اصلا شما به چه حقی منو بازخواست میکنین؟

صبرم سر اومد،هرچقدر موضع اروم و جدی بودنمو حفظ کردم بس بود با داد گفتم:

-اینجا من سوال میپرسم و توفقط جواب میدی فهمیدی!!اگه کاری نکردی پس واسه چی میترسی؟ قیافه خودتو دیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مثل بید داشت میلرزید دستمو کوبیدم رو میز و گفتم:جواب بده. دیگه صداش در نیومد. امروزم کاری به جایی نمیبردیم به دوربین کوچیکی که گوشه اتاق نصب بود اشاره ای کردم و قبل از اینکه بیرون برم گفتم:پروندت یه راست میره دادگاه حکمتم که بهتر ازمن میدونی؟؟....با عصبانیت صندلی رو هل دادم، درو باز کردم و رفتم بیرون.

نمیدونم چهره ام چجوری بود که همه با ترس نگاهم میکردن. وارد اتاق شدم و درو محکم بستم. پرونده رو رو میز پرت کردم و و سرم رو بین دستام گرفتم،دستامو رو میز گذاشتم و روی میز خم شدم. صدای باز و بسته شدن درو شنیدم ولی برنگشتم.

-خوبی؟

به سرعت برگشتم و به میز تکیه دادم با عصبانیت گفتم:

-یا همین امروز تکلیف این دختره رو معلوم میکنیم یا میرم یه بلایی سرش میارم!

به سمتم اومد: اروم باش پسر... تو که دیگه تازه کار نیستی...شرط اول موفقیت تو کار ما صبوریِ..

به در اشاره کردم: آرش به خدا دارم دیوونه میشم هیچ جوره نمیشه از این عجوبه حرف کشید.اگه مونده بودم صد در صد یه بلایی سرش میاوردم

ارش-تو چرا انقدر زود جوش میاری؟اونجوری که تو نعره کشیدی من شلوارمو از این پشت مانیتور خیس کردم اون دختره که دیگه هیچی!

پشت میز نشستم با حرص گفتم: حیف اسم دختر که روی اون بذاری،عجوبه ست،عجوبه!

صدای قهقهه اش بلند شد با لبخند کم رنگی گفتم:

-مرگ! ببند نیشتو ...کاری نکن یکی از اون نعره هامم نثار تو کنم!

بریده بریده گفت: من هنوز جوونم...هنوز ننم ارزوی داماد شدنم رو داره..میخوای جوون مرگم کنی؟

خودکار رو برداشتم و چیزهایی به جزییات پرونده اضافه کردم:

-کدوم دختری میاد عاشق توی پیر پسر بشه ...دیگه باید ترشیتو بندازم برادر من!


romangram.com | @romangram_com