#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_250

هانیه-مممم...ام.....چیزه..

چشمامو بستم و گفتم:چی شده هانیه؟

هانیه هم هول شده بود :چیزه، بد موقع مزاحم شدم..هیچی .. راحت باشین!.با اجازه!فعلا!

خندم گرفته بود اساسی با نگاه به لرزش شونه های ارسام فهمیدم اونم داره میخنده.

-ابروم رفت!

ارسام بریده بریده با خنده گفت:فهمیدی چی گفت؟

لبمو گزیدم: تقصیر توئه دیگه..طفلی اونم دست و پاشو گم کرد!

از ته دلش قهقهه زد ... با شنیدن صدای بلند خنده اش دلم بازم لرزید؛احساس زندگی تو رگهام به جریان دراومدند





1 سال بعد

"فــرنـــود"

-خب؟

سرش رو برای لحظه ای کوتاه بالا اورد و نگام کرد با جدیت منتظر بقیه حرفش بودم که تا چهره جدی منو دید سرشو زیر انداخت و با دستاش بازی کرد.با لکنت گفت:

-هیچ..هیچی...نمیدونم ...

-همین؟مطمئنی؟

تندی جواب داد:من دیگه چیزی نمیدونم. نفس عمیقی کشیدم تا خودم رو کنترل کنم،چند وقت بود که ما علافش شده بودیم؟!

-میخوای بگی از وجود فردی به اسم داراب شیری اظهار بی اطلاعی میکنی؟

جوابی نداد..دستمو مشت کردم:


romangram.com | @romangram_com