#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_249

رو تخت اتاقم نشسته بودم با دستام بازی میکردم که کنارم نشست ،دستامو تو دستای قدرتمندش جا داد و انگشتام از هم باز کرد:

-ازم ناراحتی؟

-هستم

-قبول داری خیلی خودخواهانه عمل کردی؟

قبول داشتم؟خودخواه بودم؟

مکث کردم: قبول دارم..

-خب؟

-چون میدونستم مخالفت میکنی ...مجبور شدم چیزی نگم

-میدونستی و بازم این کار رو کردی؟

موهای روی صورتم رو پشت گوشم زدم:ما وقت زیاد داریم

-حرف من چیز دیگه ایه .میخوام بدونم چرا سر خود دارو مصرف کردی. تنها تو واسه بچه ای که در اینده قراره داشته باشیم تصمیم نمیگیری همون اندازه که تو میتونی مادرش باشی منم میتونم پدرش باشم، حقمه که برای وجود بچم نظر بدم ،تو هم با علم به اینکه میدونستی من قراره چه واکنشی نشون بدم بازهم لجوجانه کار خودت رو ادامه دادی...

اضافه کردم:بچه ای که فعلا وجود خارجی نداره

-اگه تو اون قرصا رو این همه مدت مصرف نمیکردی میتونست وجود داشته باشه.

این بار با ناراحتی گفتم: حالا من خود خواهم یا تو؟چرا فقط به خودت،فکر میکنی؟

-اگه حرف خود خواهیه میگم تو چون بدون اینکه حتی نظر منو بپرسی سر خود کارتو کردی...تو جای من باش، چه رفتاری از خودت نشون میدی؟

- تو درست میگی اشتباه از من بود،ولی ارسام یه مسئله ساده و پیش پا افتاده رو انقدر بزرگ نکن ...ما همش سه -چهار ماهه ازدواج کردیم؛ تازه اول زندگیمونه وقت واسه تشکیل خانواده سه نفره زیاد داریم..منم نه الان امادگیش رو دارم نه شرایطم حضور یه نوزاد رو میتونه تحمل کنه ..

نفس عمیقی کشید و دستمو محکم تر گرفت: باشه خیلی خوب..تو درست میگی..وقت زیاد داریم...ولی از این به بعد همه چی رو بهم بگو هانا..من خیلی بدم میاد از اینکه چیزی ازم مخفی باشه... هرچی شد.. هرکاری کردی.. حتی اگه میدونی بازم به نفعت نیست... حتی اگه میدونی من نسبت به اون کار دل خوشی ندارم بازم بهم بگو..سرخود هیچ کاری نکن باشه؟ من بدون تو، تو اون خونه نمیتونم زندگی کنم این حرف نزدن های بی موقع تو و تصمیمات تنهاییت هم حس خوبی بهم نمیده ، نذار به اشتباه فکر کنم بهم اطمینان نداری... و بعد بدون اینکه منتظر جوابی از جانبم باشه بهم نزدیک و نزدیک تر شد و فاصله بینمونو از بین برد.. تو دنیای دو نفره امون غرق شده بودیم و فارغ از موقعیت اطراف فقط به این گرما و نزدیکی که بینمون بود فکر میکردیم حصار آ*غ*و*ششو تنگ تر کرد و منو بیشتر تو آ*غ*و*شش جا داد دیگه هیچ ناراحتی ازش به دل نداشتم یه بار دیگه هم هردو تونسته بودیم با حرف زدن مشکلمون رو بر طرف کنیم ، همون دلخوری کوچیک هم رفته رفته ،جاشو به یه دنیا عشق و محبت بی اندازه داد ..دستامو نوازشگرانه لا به لای مخمل موهاش به حرکت دراوردم که در اتاق باز شد:

میگم هانا راستــ...

به سرعت نور از هم فاصله گرفتیم ارسام چرخید و پشت به در ایستاد


romangram.com | @romangram_com