#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_252
-خودتو از قلم انداختی..بی تو هرگز داداش من . باز صدای خنده اش رفت اسمون هفتم در باز شد و سرهنگ سلطانی وارد شد..با ارش بلند شدیم و سلام نظامی دادیم که فرمان ازاد داد رو به من گفت:
-چی شد تونستی کاری کنی؟
-نشد ...
-میخوای چکار کنی؟تا کی قراره نگهش داری؟
-فعلا چیزی نمیدونم به زودی خبرتون میکنم تصمیم گرفتم پروندشو تا فردا صبح بفرستم دادگاه،اینجور که معلومه تحت هیچ شرایطی حاضر به همکاری نیست . بسیار خبی گفت و خواست خارج بشه که سریع برگشت:-نه به این زودی تصمیم نگیر فعلا دادگاه روکنار بذار
-زودی؟جناب سرهنگ ما الان نزدیک به یکماهه داریم تمام تلاشمون رو میکنیم که از این دختر حرف بکشیم ولی هیچ فایده ای نداره.خواستم از در ترسوندنش وارد بشم تا شاید زبون باز کنه باز فایده ای نداشت ظاهرا زرنگ تر از این حرفاست!فعلا جز دادگاه دست ما به جایی بند نیست..این بار باید دادگاه تصمیم بگیره
سرهنگ-راستین خودتم میدونی گیر انداختن این باند واسه ما بزگترین ماموریت تو حیطه شغلیمونه.سعید تو رو از همه نظر تایید کرده و وقتی سعید فرزان تو رو تایید کنه یعنی کل ستاد اعم از گروه بان گرفته تا منِ سرهنگ تایید شده هستیم. من روی تو حساب کردم.و تا تک تک اعضای این باند رو دستگیر نکنم نمیتونم یه شب راحت سر روی بالشت بذارم اینو خودتم بهتر از هر کسی میدونی.. من به خانوادم مدیونم، به پسرم، به پاس تمام کارهایی که میکردم و نتونستم انجام بدم.. بعد مدتها به کمک تو موفق به شناساییشون شدیم ...دنبال راه چاره ای بودم که شب و روز فکرم رو مغشوش کرده بود،.حالا که چند تاشونو پیدا کردیم نباید بذاریم به این راحتی از دستمون برن..راستین ما نمیتونیم اونو به همین راحتی راهی زندان کنیم.
رو به ارش گفت:
-این دفعه رو تو برو ببینم چکار میکنی..از اون خنده هات مشخصه روابط اجتماعیت حرف اول رو میزنه . به لبم دستی کشیدم تا جلوی خندم رو بگیرم سرهنگ خارج شد .ارش با قیافه خنده داری گفت:
-یعنی منم باید افتخار دیدن این عجوبه نصیبم بشه؟
دیگه نتونستم جلوی خندم رو بگیرم!!
***
...هــــــــانـــــــا...
-نیشگون ریزی ازم گرفت که جیغم درومد:چته و*ح*ش*ی؟
-اینو گرفتم تا ادم شی ، حیف اون شوهرت نذاشت وگرنه خودم امشب درستت میکردم!
به سمت در هلش دادم:خیله خوب زیادی خوشحال شدی از دیدنم، دیگه بیشتر از این مزاحممون نشو! ناخونای شصت متریش رو این بار تو بازوم فرو کرد لبامو گاز گرفتم تا صدام در نیاد با لبخند ژکوندی گفت:
-مراحمم عزیـــزم! و بعد بلند تر گفت:با اجازه اقا ارسام
-خوش اومدین یلدا خانم، بازم سر بزنین این طرفا
صدای ریز یلدا که خطاب به من گفت: اتفاقا میخوام از فردا ، هر شب هوار شم سرتون!
romangram.com | @romangram_com