#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_236
-باشه..جواب نده. فقط میخوام ازت بپرسم برای چی خودتو باهاش مقایسه میکنی؟
بازم سکوت....
دستام مشت شد..نفسهام از زور عصبانیت داغ بود،سرش داد زدم:
- به خدا فقط ببینم..یک دفعه دیگه حرفی ازش میزنی دیگه کاری باهات ندارم..به خدا تو این4هفته خستم کردی،خودت بگو چند بار از این سوالای بی سر و ته ازم پرسیدی؟ بهم شک داری؟خودت بگو تو این مدت چیکار کردم که باعث شه تو بهم شک کنی؟
بازم ساکت بود..با حرص بلند شدم..بالشتم رو برداشتم و همین که خواستم از در خارج شم از جاش پرید و جلوی راهمو سد کرد،سرمو به طرف دیگه ای چرخوندم و تو چشماش نگاه نکردم:
-برو اونور..میخوام برم بیرون.
-حقی نداری از این اتاق بری بیرون
-چرا..دارم..و میرم..برو کنار بیشتر از این اعصابمو خورد نکن
با صدای گرفته ای داد زد: بهت میگم حق نداری پاتو از این اتاق یه سانت اونور تر بذاری برو سر جات
بالشتم رو روی زمین پرت کردم و تو تاریکی اتاق به چهره اش که تو سایه بود نگاه کردم:
-چطور تو حق داری هر چی که میخوای بگی هر حرفی که دلت میخواد بزنی بعد من حق ندارم تو خونه خودم راحت باشم؟حق ندارم یه زندگی اروم داشته باشم؟حق ندارم با کسی که اسم شوهرم رو یدک میکشه حرف بزنم و جواب بشنوم؟؟؟خستم کردی ارسام..خسته شدم از دستت...یک هفته تمام شب و روز بهونه اون اشغال رو میگیری..فقط دلت میخواد به هر نحوی که شده اسم نحسشو به زبون بیاری و روزمو برام مثل زهر داغون و تلخ کنی. بابا به چه زبونی بگم بفهمی؟؟؟ مرد..اون عوضی برام مرد...اصلا من غلط کردم که برات حرف زدم..من غلط کردم که بهت اعتماد کردم و گذشتمو برات گفتم تا چیزی ازت پنهون نداشته باشم. به خدا چند بار دیگه ادامه بدی میرم هم اونو پیدا میکنم یه بلایی سرش میارم هم خودمو میکشم و راحت میکنم..چقدر دیگه باید تحمل کنم تا چرت و پرتاتو بشنوم؟حالم داره از خودم و وجودم و زندگیم و کوفت و زهرمارم بهم میخوره هرروزم حال بهم زن تر از دیروزمه.
با عصبانیت سرم داد زد:
-نمرده..داری خودتو گول میزنی..نمیتونی فراموشش کنی نمیتونی به این زودیا یکی دیگه رو جایگزینش کنی..اره بهت شک دارم شک دارم که بامن باشی ولی نباشی..شک دارم که تا چقدر دیگه میتونی با من زندگی کنی..با مشت به سینش کوبید:
-تو فقط برای منی ، حقی نداری حستو به جز من با نفر دومی تقسیم کنی ، نمیتونم ببینم یکی دیگه چشمش دنبال زنمه..یکی دیگه چشمش پشت سر زندگیمون میچرخه..چیه؟نکنه وقتی با اون پست فطرت بودی روزات بهتر از الان بود؟؟
از خشم داغ کرده بودم بی اراده از دهنم در رفت:
-اره حداقل اون زندگی نکبتی ای که داشتم،حداقل کنار اون که بودم از الان هزار بار بهتر بود. به ثانیه نکشید سرم به طرف چپ پرت شد و کل موهام یه ور صورتم ریخت..تعادلم رو از دست دادم وبا شتاب رو زمین پرت شدم،حس کردم کور شدم و تمام دندونام تو دهنم شکسته..صورتم بی حس شده بود..کوچکترین حرفی از دهنم بیرون نمی اومد..نمیتونستم حتی فکم رو تکون بدم..باورم نمیشد..رو من دست بلند کرد؟ به من کشیده زد؟
با بهت سرم رو بالا اوردم و بهش که چشمام تو تاریکی عادت کرده بود نگاه کردم.. تند تند نفس میکشید و عصبی و تهدیدوار گفت:
-بار اخرت بود تو روی من از اون ک*ث*ا*ف*ت تعریف کردی و برام شاخ و شونه کشیدی..تا وقتی زنمی حقی نداری حرف زیادی بزنی..بخوای زیادی بری دمتو قیچی میکنم حالیت شد؟؟؟
بند بند وجودم میلرزید..از خشم.. ناراحتی و کمی استرس..به دستام چشم دوختم..دستی که روی گونم بود رو پایین اوردم دهنمو کمی باز و بسته کردم تا بی حسی فکم از بین بره که انگار لبم اتیش گرفت..با درد دستمو به گوشه لبم کشیدم..درد و سوزش با هم شرایط بدی رو برام به وجود اورده بود.دستمو که پایین اوردم با دیدن خون وحشت کردم.با تردید کف دستم رو محکم تر کشیدم که این بار کف دستم خونی شد..موهام دور صورتمو احاطه کرده بود و نمیتونست چهره ام رو ببینه. به داد و فریاد هاش که خونه روروی سرش گرفته بود بی توجه بودم و به بدبختی که خودم باعثش بودم فکر کردم.
romangram.com | @romangram_com