#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_237

لبم پاره شده بود..قلبم زخم خورده بود..روحم تیکه تیکه شده بود..حقارت از این بیشتر؟ بی صدا اشک ریختم. دلم میخواست دلم رو از وسعت این همه تنهایی خالی کنم سرم پایین بود و اشکام از چشمام روی پارکت های کف اتاق فرود می اومد به سختی دستم رو ستون بدنم کردم و از جام بلند شدم سرم گیج رفت هنوز موهام دور صورتم بود.تلو تلو خوران داشتم از در خارج می شدم که با شتاب منو به سمت خودش برگردوند تلاشی برای پوشوندن اشکهام نکردم وقتی کاملا به سمتش چرخیدم دیگه از اون سرخی و عصبانیت چهره اش خبری نبود چشماش لحظه به لحظه گرد تر میشد و به گوشه لبم خیره شده بود.با بهت زمزمه کرد: هانا.. بازومو از دستش بیرون کشیدم وجدی گفتم:

-دستتو به من نزن انقدر لحنم جدی بود که ولم کرد رو پاشنه پا چرخیدم به سمت دستشویی راه افتادم.

نمیدونم چه مدت تو دستشویی موندم و چقدبه صورتم اب پاشیدم..چقدر گریه هامو با اب پوشوندم..نمیدونم دستگیره رو چرخوندم و بیرون اومدم ساعت دیواری 1 نیمه شب رو نشون میداد.سکوت بدی تو خونه بود.تو تاریکی اتاق ارسام رو دیدم که یه گوشه نشسته بود و سرش رو روی زانوهاش گذاشته بود.وارد اتاق کناری شدم و از حرصم درو محکم بهم کوبیدم تا شاید بخشی از حرص هامو سر در خالی کنم. به زخم کنار لبم تو ایینه دستی کشیدم قاب عکس کوچیک عروسیم روی میز روبروم بهم دهن کجی میکرد به عکس خودم نگاه کردم حتی توی عکس هم مشخص بود چقدر ناراحتم..جشن عروسیم هیچ شباهتی به تازه عروس ها نداشت حداقل برای من..و زندگی ای که بازم کوچکترین شباهتی به زندگی نو عروس ها نداشت..کدوم تازه عروسی چند هفته بعد از عروسیش در این حد دعوا میکنه که لبش پاره هم بشه؟

با دو قدم حرصی به سمت قاب عکس تمام شیشه ای رفتم و تا جاییکه توان داشتم اونو محکم به زمین کوبیدم..

قاب عکس هزار تیکه شد..انگار ارام بخش بهم تزریق کردن..دیوونه بودم رفتام تماما مثل ادمای دیوونه بود.یه گوشه سر خوردم و پاهامو تو شکمم جمع کردم..دلم به یه نفر احتیاج داشت واسه روزایی که با هانیه درد و دل میکردم تنگ شده بود..کاش یکی اینجا بود تا براش میگفتم و اون گوش بده.

تلفن بی سیم روی میز بود..با یه حرکت برش داشتم ولی قبل از اینکه تصمیم بگیرم پشیمون شدم و تلفن رو یه گوشه گذاشتم.این فقط مشکل خودم بود خودمون باید حلش میکردیم به هیچ کس دیگه ای ارتباط نداشت، زندگی مو خودم، باید میساختم.

از کارش بدجور دلگیر بودم دلیلش هم فقط یه چیز بود اینکه ته دلم حس تازه ای رو نسبت بهش درک میکردم..به حسی که درونم بود اجازه پیشروی میدادم هنوز قوی نشده بود ولی میدونستم ازش چی میخوام..با رضا و رغبت خودم به این حس نو شکفته وجودم اجازه دادم رشد کنه و وجودمو در بر بگیره.. اگه تو شرایط دیگه ای همچین کاری کرده بود کوتاه نمیومدم و جواب کارش رو میدادم ولی شرایط حالم به کل فرق میکرد،منم ادم بودم احساس داشتم از سنگ نبودم که تو این مدت هرچند کم به کسی وابسته نشم اونم کسی مثل ارسامی که بعد از اون جریان های عذاب دهنده وارد زندگیم شده بود و با اون ارسام قبل تفاوت بارزی داشت!... تو این مدت همیشه تمام وقتم رو باهاش میگذروندم وقتایی که دلگیر بودم با شوخی و خنده سرحالم میکرد هرچند تو چشماش کلی سوال بی پاسخ رو میخوندم هزار بار به خودم لعنت فرستادم که چرا اون قضیه رو براش تعریف کردم. اگه مهر سکوت به لبام میزدم شاید وضعیت الان اینجوری نبود.

سردم شده بود و تمام تنم خشک..به خودم پیچیدم تا کمی گرم تر بشم.احساس چیزی گرم روی تنم باعث شد چشمام کاملا گرم بشن و به چیزی غیر از خواب فکر نکنم.

نور افتاب م*س*تقیم تو صورتم برخورد کرد..تمام تنم خشک شده بود و کمر درد گرفته بودم.تو جام نشستم و سعی کردم به ذهنم فشار بیارم من رو زمین چیکار میکنم که یاد دیشب افتادم..به پتوی کنارم نگاه کردم روی من پتو انداخته بود؟گوشه پتو رو چنگ زدم حسی مبهم درونم رخنه کرد..دلم نمیخواست از جام بلند بشم دلم میخواست ساعتها همونجا بشینم تا باهاش چشم تو چشم نشم. کلی با خودم کلنجار میرفتم که برم یا نرم و در اخر هم مثل همیشه تسلیم دلم شدم..نرفتم و همونجا تو اتاق موندم. پتو رو جوری زیر سرم مرتب کردم که به صورت بالش هم باشه و خزیدم و دورم پیچیدمش. ساعتها بدون اینکه از جام تکون بخورم همونجا دراز کشیده بودم تا اینکه دستگیره به ارومی کشیده شد و در حرکت کرد سریع چشمامو بستم و خودمو به خواب زدم.از لای پلکام خیلی کم میدیدم وارد اتاق شد با بوی عطرش متوجه شدم بالای سرم نشسته.دستش به گوشه لبم کشیده شد که بی اختیار چهره ام جمع شد..صداش بلند شد:

-هانا بیداری؟

جوابی ندادم..که دستش رو به گونه ام کشید: دستم بشکنه....هانا میدونم بیداری..میدونم ازم دلخوری جوابی ندادم و پشت بهش چرخیدم که نشون بده برای حرف زدن باهاش تمایلی ندارم ولی اون به سمتم چرخید و گفت: هانا ببخشید..به خدا دست خودم نبود..عصبانیم کردی..نفهمیدم چی شد..

با سرد ترین صدای ممکن گفتم:برو بیرون حوصله حرفاتو ندارم. از سردی کلامم خودمم یخ کردم،خم شد و گونه امو ب*و*سید: شرمنده ام خانومم..معذرت میخوام عزیزم..ببخشید.اینجوری باهام حرف نزن..معذرت میخوام خودمم پشیمونم دست من نبود

با خشم پتو رو کنار زدم: چیو ببخشم؟ حرفای چرت و پرتتو یا کار دیشبتو؟ افرین تبریک میگم...دست بزن هم که داری..رو کن ببینم دیگه چه هنرایی بلدی. با کلافگی به موهاش چنگ زد:

تقصیر خودته..خودتم میدونی..

-چی تقصیر منه؟این که دارم به شریک زندگیم اطمینان میکنم؟یا اینکه وسط زندگی شماها سبز شدم؟کدومش؟

- هزار بار بهت گفتم اسمشو جلو من به زبون نیار..

-منم هزار دفعه بهت گفتم بینمون خیلی وقته هیچی نیست.کیه که گوش بده؟.

یدفعه عصبانی شد: د چرا نمیفهمی..اینکه تصور کنم قراره تو رو با کسی شریک بشم دیوونم میکنه..دیوونه میشم از اینکه هر دقیقه باید به این فکر کنم که من چی ندارم و اون داشته..با داد ادامه داد:

-مگه وقتی جنابعالی تو کما بودی دیدی چه زری زد؟مگه تو بودی که جلو من وایساده بود و از عشق دو طرفه اتون حرف میزد؟


romangram.com | @romangram_com