#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_235
با اخم ازش دور تر شدم و گفتم: نه دیگه نشد..ببین زیادی داری پررو میشی..برو اونور زشته...با خنده سرم رو ب*و*سید و چیزی نگفت.
موهامو از حصار کلیپس ازاد کردم و دستی توشون کشیدم..یه پنبه از کشو بیرون اوردم و ارایشم رو با شیر پاک کن پاک کردم..چراغ رو خاموش کرد و دیوار کوب رو روشن کرد که معترض گفتم: چرا چراغو خاموش میکنی کار دارم..قبل از اینکه دستم به کلید برق برخورد کنه منو کشید و لحاف رو رو سرم انداخت..:هانا بخواب..
-خوابم نمیاد..لحاف رو کنار زدم.باز لحاف رو روی سرم کشید و با خنده با صدای لاتی ای گفت:
د بیگیر بخواب بینم ضعیفه...از یه طرف هم خندم گرفته بود هم حرصم:
-اه ولم کن تو چیکار به من داری..خوابت میاد خودت بخواب
نذاشت بلند شم رو صورتم خم شد و با خنده گفت: یه کاری نکن یه کاری کنم صدات در بیاد ها.. با دستم پسش زدم و تندی خودمو کنار کشیدم:
-دیوونه..فهمیدی خودت چی گفتی؟خوا..بم..ن می..یاد..!
تا خواستم از رو تخت بپرم دستمو کشید که تعادلم رو از دست دادم و یک ثانیه بعد صدای قهقهه خندم بود که فضای اتاق رو پر کرده بود..تا جاییکه توان داشت قلقلکم میداد..دیگه انقدر خندیده بودم برام نا نمونده بود..با لحنی ملتمس گفتم:
-غلط کردم..ولم کن...باشه.. باشه..میخوابم
ازم فاصله گرفت:اهان حالا شد یه چیزی!..میتونستیم زودتر به تفاهم برسیم ها.. بالشتم رو زیر سرم درست کردم و خوابیدم که سایه اش رو صورتم افتاد..با خنده چشمامو باز کردم: دیگه چی میگی؟
خندید: اینجا... و به بازوش اشاره کرد.. بدون اینکه مخالفتی کنم جا به جا شدم و تو آ*غ*و*شش خزیدم میون بازوهاش جا گرفتم..دقیقا مثل بچه ای که تو آ*غ*و*ش مادرش اروم میشه و به خواب فرو میره..! یه دستش دور کمرم حلقه شده بود و دست دیگش نوازشگرانه لا به لای موهام حرکت میکرد..همیشه وقتی یکی با موهام بازی میکرد بی اراده سست میشدم خوابم میگرفت..الان هم همین حالت سستی و خماری بهم دست داد..حرکت دستش متوقف شد و چون صورتش بالای سرم بود نمیدیدمش پرسید:
-هانا یه چیزی بپرسم؟
تو حالت خواب و بیداری جواب دادم:اوهوم..
مکث طولانی ای کرد که سرم رو بالا گرفتم لای پلکمو باز کردم: میخواستی سوال بپرسیا..خوابت برد؟ریز ریز خندیدم..
:حست نسبت بهش بیشتر از من بود؟بعد خودش به خودش با صدای فوق العاده ارومی جواب داد..معلومه..سرم رو از روی بازوش جدا کرد و روی بالشت گذاشت و پشت بهم چرخید:شب به خیر...!
تمام وزن بدنم رو روی دستام انداختم و به پهلو کمی خودمو بلند کردم با تعجب از رفتارش با دست ازادم کلافه چند بار به پیشونیم کشیدم..خدایا..خدایا..خدایا..ت و یه راهی پیش روم بذار..دارم دیوونه میشم..نزدیک به 4 هفته ست باهاش ازدواج کردم تو این 4 هفته از همیشه کلافه ترم..خدایا چه جوری بهش بفهمونم دیگه هیچی برام مهم نیست؟چجوری بهش بفهمونم فراموشش کردم؟؟!
چه جوری این حس شک و دو دلی ای رو که نسبت به من داره رو از بین ببرم؟کاملا تو جام نشستم.نفسام از شدت کلافگی و بی قراری نا منظم بود..با دستام به موهام چنگ زدم..لعنتی!همش تقصیر توئه اگه بهت دل نمیبستم..اگه وارد زندگیم نمی شدی..... مسبب همه حس هام فقط تویی... مقصر زندگی من فقط تویی...نمیبخشمت فرنود..چرا نمیذاری زندگیمو کنم..حالا که خودم به خواست خودم فراموشت کردم حالا که دارم تمام تلاشمو برای پاک کردن یادت از ذهنم میکنم...حالا دیگه چرا؟؟..راحتمون بذار...
تخت رو دور زدم و به سمتی که خوابیده بود قرار گرفتم.دقیقا پایین تخت ،به چهره ظاهرا خوابش زل زدم صداش کردم: ارسام
جوابی نداد
romangram.com | @romangram_com