#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_232

-چرا...نمیخوام ساکت باشم.میخوام حرف بزنم..میخوام بهت بگم تو این مدت کمی که دارم باهات زندگی میکنم جز اسم خودت اسم هیچ کس دیگه رو تو فکرمم نیاوردم.میخوام بدونی فقط تو تو زندگیمی بفهم که فراموشش کردم بفهم که دیگه از اسمشم بدم میاد...

سرشو پایین اورد: چرا هانا...چرا من نباید اولین باشم؟چرا اون؟؟؟این همه ادم..چرا فقط اون؟؟؟

-نیست...به خدا نیست..رفت..فقط باورم کن... به حرفام اطمینان کن..وقتی میگم نیست یعنی نیست..یعنی رفت..چون خودش خواست..چون خودم خواستم..چون دلم یه زندگی معمولی میخواست نه استرس هرروزه..نه غم و غصه همیشه...وقتی میگم فقط تو هستی یعنی فقط خودت هستی.

چشماشو محکم روی هم فشرد ..حق داشت....غیرتش بهش اجازه فکر کردن نمیداد..سرمو تو سینش پنهون کردم. پیشونیش رو روی موهام گذاشت واروم گفت: معذرت میخوام عزیز دلم. سکسکه ام بند اومد و ناخوداگاه اروم شدم..باورم کرد؟فهمید دارم راست میگم؟سرمو بالا گرفتم تا نگاهش کنم.:

- نمیخوام معذرت خواهی کنی..ارسام تا وقتی باورم نکنی همین وضعیتو داریم..من دلم یه زندگی اروم میخواد. یه ارامش کنار خودت...از این به بعد مدیونی اگه یه لحظه..یه ثانیه فکر کنی دارم بهت خ*ی*ا*ن*ت میکنم..مدیونی اگه فکرکنی به جز خودت کس دیگه ای تو زندگیمه..بسه..دیگه نمیخوام این وضعو ادامه بدیم. اگه برام ارزش قائلی به حرفم بها بده.نمیخوام هر دفعه به این فکر کنی دارم به چی فکر میکنم..نمیخوام از جانب من شک داشته باشی...نمیخوام هر ثانیه خودمو بهت اثبات کنم نمیخوام از اعتمادی که بهت کردم پشیمون بشم..نمیخوام هر دفعه این موضوع رو تو سرم بکوبی..میفهمی؟ فقط باورم کن بهم اعتماد کن ..همین...بذار اروم زندگیمونو بکنیم...انقدر خودتو داغون نکن منو نابود نکن..من میخوام کنار تو خودمو بسازم..نمیخوام فکر کنم تا چند وقت این موضوع رو باید کش بدیم.

در تمام این مدت به چشمام خیره شده بود..میخواستم صداقت رو از تو نگاه و لحنم بخونه..سخت بود برام اینکه هر لحظه بهم شک داشته باشه.کمی بعد سرش خم شد لباش روی پیشونیم جا گرفت ..:

-باورت کردم...

همین یه جمله برام دنیایی ارزش داشت.حس کردم ازاد شدم...ارامش گرفتم..صداقتمو از چشمام خوند..با نگاه نمناکم بهش گفتم:

-دیگه فرنودی وجود نداره..نه برای من..نه برای تو...باشه؟

چشماشو به معنی باشه بازو بسته کرد و روی رد اشکم رو ب*و*سید...لبخندی زدم و ازش فاصله گرفتم که باز منو به سمت خودش کشید..اعتراضی نکردم و تو آ*غ*و*شش فرو رفتم.

بعد از خوردن ناهار همگی نشسته بودیم و مشغول تماشای برنامه تلویزیون بودیم.مامان از جاش بلند شد که میوه بیاره..رفتم کمکش و کارد و چنگال ها رو برداشتم. وقتی پیش دستی هارو چیدم ارسام با لبخند دستشو باز کرد که برم کنارش بشینم که بابامرتضی دور از چشم ارسام چشمکی زد و اشاره کرد کنار اون بشینم..با خنده به طرف بابا رفتم. لبخند رو لبای ارسام ماسید ومثل بچه ها لباشو ورچید و گفت:

-چرا رفتی پیش بابا؟

بابا گفت:بهش بگو خوب کاری کردم...

ارسام معترض گفت :بابا..!

-بابا و مرض..! خجالتم نمیکشه از اون موقع تا حالا مثل چسب چسبیده به دختره..نمیگه شاید دخترم نخواد ور دل تو لم بده!..اه اه..خجالتم خوب چیزیه..مردم مردا قدیم...

منو مامان و خودش خندیدیم...ارسام لجوجانه گفت:

-هانا بیا پیش خودم..

-نمیخواد بیاد مگه زوره..

-اره زوره..!


romangram.com | @romangram_com