#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_233
بابا-زوره که زوره..
ارسام- ای بابا مگه اصلا خودت زن نداری؟اوناهاش داره میاد..اونو ب*غ*ل کن..
-عروس خودمه به تو چه پسر..!
-مثل اینکه این عروس شما همسر بنده ست ها..!
ارسام با شیطنت دست مامانو کشید و گفت:
-بیا اینم زنه خودت..حالا زن منو پس بده...
بابا با حالتی خنده دار ابروهاشو بالا انداخت...
ارسام با شیطنت گفت:
اشکال نداره بابایی...ما چشمامونو میبندیم تا شما خجالت نکشین..بابا خم شد و لنگه دمپایی رو به سمتش نشونه گرفت که ارسام در رفت..
بابا- پسره بیشعور...جرئت داری بیا اینور..گفتیم زن بگیری ادم میشی همونی هستی که بودی..!
انقدر خندیده بودم که از خنده سرخ شده بودم
-پدر صلواتی تو روی منم خجالت نمیکشه... با خنده کنارش نشستم و مشغول سیب پوست کندن شدم.با چنگال دادم دستش:
-بگیر..
-نمیخوام..همون لحظه بابا خم شد و سیب رو از چنگالی که به سمت ارسام گرفته بودم قاپید و گذاشت دهنش. صدای داد ارسام درومد..هممون خندیدیم
-بابا....
-اه چته هی بابا بابا راه انداختی امروز
-واسه چی سیب منو خوردیش؟
-چون خودت گفتی نمیخوام
-اشتباه فکر کردی میخواستمش
romangram.com | @romangram_com