#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_231
-میگم برو بیرون...میشنوی؟
با صدایی که ناراحت بود ولی هنوز محکم جواب دادم:نمیرم.
با عصبانیتی اشکار گفت:چــــرا؟؟که بشی ایینه دق من؟با این؟ و انگشت باندپیچی شدمو بالا اورد و جلو چشمام گرفت و محکم به پایین پرتش کرد.
خفه نالیدم: به خدا اونجوری که فکر میکنی نیست..بذار حرف بزنم بعد...بعد... بگو برم بیرون.
با کلافگی دستشو به صورتش کشید یدفعه صداش بالا رفت:
-پس چه جوریه؟؟؟؟؟هوم؟؟؟؟؟؟؟؟؟بخا طر اون ک*ث*ا*ف*ت اینجوری دستتو بریدی...بعد منه احمق نگرانت شدم..نگو خانوم تو یه حال و هوای دیگه بوده..بازم میگی اونجوری که تو فکر میکنی نیست؟؟؟؟؟؟اصلا چی واسه گفتن داری؟؟؟؟؟؟
لبمو گزیدم..:ارسام تو رو خدا اروم تر..مامان اینا میشنون..داری اشتباه فکر میکنی
یدفعه هوار زد:به درک بشنون... از صدای دادش بد جور ترسیدم و یه قدم عقب رفتم..صورتش کاملا سرخ شده بود و رگ پیشونیش نبض میزد.. میترسیدم با این همه حرص و عصبانیت اتفاقی براش بیوفته.
-به خدا بهش فکر نمیکردم..به جون هانیه خیلی وقته اصلا اسمشم تو ذهنم نمیارم...داشتیم با مامان حرف میزدیم..اون...اون دا..شت..تعریف می..کرد..از دوستات میگفت...گفت صمیمی ترین دوستت بوده...با..با اسمش..هل شدم...فکر نمیکردم شماها همو بشناسین...به خدا داری اشتباه میکنی..
چشمام پر اشک شده بود و صدام لرزش واضحی داشت.بریده بریده حرف میزدم و گلوم داشت از بغض میترکید..
خودم از دست رفتارام حرصی شده بودم.. صداشو اروم تر کرد ولی هنوزم عصبانی بود:
پس بخاطر من دستتو اینجوری بریدی؟؟؟؟ تو هنوزم اون ک*ث*ا*ف*تو دوستش داری هانا..کیو داری گول میزنی؟منو ؟یا خودتو؟؟فکر کردی انقدر احمقم که نفهمم؟؟؟بهت فرصت دادم گفتم حتما انقدری میفهمی که دیگه بهش فکر نکنی ولی اشتباه فکر میکردم تو هیچی نمیفهمی.هیچی.. از یه بچه دبیرستانی هم بدتری ،متاسفم برات!
با عصبانیت و صدایی پر از حرص گفتم: ندارم..ندارم..ندارم..به کی قسم بخورم دوستش ندارم..چرا نمیفهمی اخه؟فراموشش کردم..از زندگیم پرتش کردم... چرا به زور میخوای بگی من هنوزم بهش فکر میکنم؟؟اره منکر این نمیشم 4 سال شب و روز بهش فکر میکردم ولی دیگه... یدفعه دستمو کشید منو کوبوند به دیوار،کمرم در اثر برخورد با دیوارمحکم درد گرفت که نفسم بند اومد..یه دستش و گذاشت رو دهنم و دستش دیگشو تهدید وار تو هوا تکون میداد:
-به ولای علی یه کلمه دیگه حرف بزنی چنان میزنم تو دهنت که پر خون شه..خفه شو تا دندوناتو تو دهنت خورد نکردم...تو غلط میکردی که بهش فکر میکردی..از حالا به بعد فقط منم..فهمیـــدی؟؟؟؟مـــــن.. .شوهرت..ارسام...اینو تو اون سرت فرو کن...وگرنه با دستای خودم میکشمت... به خدا قسم این کار رو میکنم.. در بسته بود و فاصله اتاق با پذیرایی زیاد بود..شک داشتم مشاجرمون رو شنیده باش یا نه...از ترس بغضم ترکید و به سکسکه افتادم...
نمیدونستم باید چیکار کنم..به کی دردمو بگم؟خدایا منو میبینی؟چرا اینقدر داری زجرم میدی؟چرا انقدر جلو راهم سختی گذاشتی..؟تا مجرد بودم از بابام غصه میخوردم حالا که ازدواج کردم هم این سختیا ادامه داره؟تا کجا؟؟ تا کی باید تحمل کنم تا یه ارامش درست حسابی نصیبم بشه؟تا کی دم نزنم تا یه روز بی دغدغه داشته باشم؟خدا منم ادمم..منم دلم یه زندگی راحت مثل بقیه ادما میخواد...میبینی؟میشنوی؟پس بهم این ارامش رو بده... تا کی باید براش بابت هر رفتارم توضیح بدم و دهنش رو به سمت دیگه معطوف کنم؟؟
نگاهی به چهره عصبانیش انداختم که کمی اروم تر شده بود ولی هنوزم خشمگین بود.یه قدم ازم فاصله گرفت با دستاش به موهاش چنگ زد...گریه ام شدید تر شد...دستمو جلو دهنم گرفته بودم:
-چرا باور نمیکنی ...چرا زندگی رو داری واسه جفتمون سخت میکنی؟مگه من چیکار کردم؟مگه من خبر داشتم که شما همو میشناسین؟.. یه بار بهت گفتم من.... نتونستم ادامه بدم..صدام گرفت... میدیدم ناراحته..میدیدم پشیمونه... جلوتر اومد...ندامت تو صورتش موج میزد، تابه طرفم اومد دستاشو از هم باز کرد مثل بچه ای که دنبال یه پناه میگرده خودمو تو آ*غ*و*شش پرت کردم..یقه پیراهنشو تو مشتم گرفتم و بریده بریده گفتم:
-ارسام من بهت گفتم......
-هیشش..هیچی نگو... حرف نزن...
romangram.com | @romangram_com