#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_230

-تقصیر من شد..حواسش رو پرت کردم.

ارسام چاقو رو برداشت و به طرف سینک رفت تا قسمتی که خونی شده بود رو بشوره تو همون حالت گفت: اخه درباره چی حرف میزدین که یهو اینجوری شد؟؟حواست کجاست اخه؟

دست سالمم لرزید.. دعا دعا میکردم مامان چیزی نگه ولی از اونچه که میترسیدم سرم اومد و مامان لب باز کرد

-حرف از دوستای تو شد..داشتم از فرنود میگفتم همون که تو لندن باهم خیلی صمیمی بودین... یدفعه زد دستش رو برید..صدای شیر اب قطع شد..چشمامو بستم و لبم رو به دندون گرفتم..قلبم تند تند به دیواره سینم میکوبید سرم پایین بود و مشغول انگشتم بودم ولی سنگینی نگاهشو روی خودم حس میکردم ولی مامان بی توجه به حال من حرف میزد:

-راستی ارسام دیگه ازشون خبری نداری؟

اون لحظه فقط به یه چیز فکر میکردم..من ارسام فرنود...یه نسبت سه گانه..درست مثل یه مثلث که هر کدوم از ما تو هر راس این مثلث قرار گرفته بودیم. فهمیدن اینکه ارسام با فرنود صمیمی بوده حالمو خراب کرد..نمیفهمیدم چرا فقط باید برای من این جریان ها رخ بده..ارسام و فرنود..دو تا دوست صمیمی...درست مثل منو یلدا...رفت و امد خانوادگی داشتن..ولی چرا من؟من این وسط بینشون چکار میکردم؟ چشمامو باز کردم و اروم توام با اضطراب سرمو بالا اوردم..اخم پر رنگی بین ابروهاش حاکم بود..بهت تو رفتار ثابتش بیداد میکرد.یه دستش رو مشت کرده بود و چاقو رو، رو سینک گذاشت و به طرفم اومد..یه لحظه ترسیدم نمیدونستم داره تو فکرش چی میگذره...نمیدونستم داره راجع بهم چه جوری فکر میکنه و برداشت میکنه. نمیخواستم اینجوری بشه..اروم جوری که فقط خودش بشنوه لب زدم: به خدا من.....

انگشت سبابه اشو به معنی ساکت با حالتی عصبی رو بینیش گذاشت و محکم چشماشو بست..فکش رو روی هم میسایید..با ناراحتی نگاهش کردم بعد از چند ثانیه چشماشو باز کرد و از اشپزخونه بیرون رفت.حالم بدجور گرفته شد..روز خوشم خراب شد.

مامان-ارسام؟کجا رفتی؟گفتم دیگه ازشون خبری نداری؟ ارسام با گفتن نه بلند و محکمی همه رو وادار به سکوت کرد. اروم بابت باند پیچی ازش تشکر کردم:

-دستت درد نکنه مامان..ببخشید!

- خواهش میکنم دخترم..فدای سرت عزیزم..اشکال نداره، برو پیش شوهرت ببین باز چشه که سگرمه هاش رفت تو هم....

-ولی اخه...

با خنده گفت: از بچگی هم همینطور بود تا کسی بهش میگفت بالا چشمت ابروئه مثل دخترا قهر میکرد..احتمالا ناراحت شده از اینکه به نگرانیش خندیدیم..برو پیشش.. تو دلم تکرار کردم کاش همین جوری که میگی بود. با شرمندگی گفتم:

-ببخشید.. اخه دست تنها میشی..

با خنده منو فرستاد بیرون:ای بابا دختر تو چقدر تعارفی هستی..برو ببینم من خودم از پس همه کارام بر میام..تک خنده ای کردم و به طرف پذیرایی رفتم.بابا مرتضی رو مبل نشسته بود و اخبار نگاه میکرد..با لبخند مهربونی گفت:بیا اینجا ببینم عروسم.. تو دلم غوغا بود با این حال ظاهرم رو حفظ کردم و به سمتش رفتم..جایی برای من کنار خودش باز کرد که کنارش نشستم..:

-باز این پسر من اذیتت کرد؟

با نیم خنده ای گفتم:چرا اذیت

-دیگه نمیخواد منو بپیچونی..یه عمری این بچه رو بزرگ کردم..برم گوششو بپیچونم که دخترمو اذیت کرد؟ فقط لبخندی زدم..لبخندی مملو از اضطراب ،تو دلم غوغایی بود.دلم میخواست برم پیشش و بهش توضیح بدم داره اشتباه فکر میکنه..نمیخواستم دچار سو تفاهم بشه و دربارم بد فکر کنه چون برام مهم بود.. مثل اینکه بابا متوجه شد..سرمو ب*و*سید و پدرانه گفت: برو پیشش بابا..تو اتاقشه. از خدا خواسته چشمی گفتم و از جام بلند شدم...

در اتاقش نیمه لا باز بود.. درو هل دادم و وارد شدم.پشت به در کنار پنجره وایساده بود و به بیرون خیره شده بود.درو پشت سرم بستم بهش تکیه دادم. باصدای در برگشت طرفم..با دیدن من اخمی کرد و با لحن بدی تند گفت:برو بیرون.

دلم گرفت..بدجوری هم گرفت.هر لحظه امکان داشت بغضم بشکنه برای همین حرفی نمیزدم. با شتاب پرده اتاقشو کنار کشید و با دو قدم بلند مقابلم ایستاد. سعی میکرد صداشو بالا نبره تا مامان باباش نشنون.:


romangram.com | @romangram_com