#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_229

-ارسام دوست صمیمی ای نداره؟کسی که زیاد باهاش رفت و امد کنه؟چیزی مثل برادرش؟

سس مایونز و ابلیمو رو از تو یخچال بیرون اورد و جواب داد:

-ارسام که هشت سالش بود ما زندگیمونو جمع کردیم رفتیم پاریس... عقیده مرتضی این بود که وقتی ارسام بزرگ بشه جایی واسه پیشرفتش تو ایران نیست برای همین تو ایران با کسی رابطه صمیمی نداشت و اون زمان خیلی بچه بود..تو پاریس تفریحات زیاد تر بود..واسه پیشرفت کردن محل بهتری بود،ارسام اونجا چند تا دوست صمیمی داشت که تا چند سال پیش هم باهاشون ارتباط داشت از میون اونا یکیشون ایرانی بود،بیشتر با اون رفت و امد میکرد..ما هم کم کم رفت و امد خانوادگی پیدا کردیم.خانواده خیلی خوبی هم بودن..ولی از وقتی به خاطر کارای مرتضی برگشتیم ایران ارتباطمون باهاشون قطع شد..دیگه پیگیرشون هم نشدیم.

-یعنی الان کلا دوستی رفیقی چمیدونم کسیو نداره؟

-رفیق ان چنانی نه...بیشتر با افراد شرکتش هست،اونم نه چندان دوست..بیشتر همکارن.. بعد بلند تر طوریکه ارسام صداشو بشنوه گفت:

-ارسام،اسم دوستت چی بود؟..بعد چند ثانیه بدون اینکه منتظر جوابی از جانبش باشه گفت:

-اهان..فرنود..فرنود راستین.. با شنیدن این حرف انگار یه شوک قوی برق چند ولتی بهم وصل کنن تو جام پریدم و اخ بلندی گفتم و چاقورو پرت کردم.. صدای ارسام بلند شد:

-چی پرسیدی مامان؟

مامان محکم رو دستش زد و نسبتا بلند گفت: چیکار کردی دختر؟ببینم.... بابا وارسام با صدای مامان پریدن تو اشپزخونه بابا مرتضی گفت:

چی شد خانوم؟

مامان سریع از جاش بلند شد وتو کابینتا دنبال چیزی میگشت. ارسام با هول گفت:

چیکار کردی؟

انگشتم بدجوری سوز میزد مامان جواب داد:دستشو بریده ..برو اونور بذار اینو بپیچم دور انگشتش... با هول باند رو از مامان گرفت و گفت:

-نمیخواد..بده خودم براش میبیندم..ببینم..هانا چیکار کردی با دستت؟چرا انقدر عمیق بریدی..لبمو رو هم فشار دادمو اروم زمزمه کردم چیزی نیست

ارسام-چی چیو چیزی نیست..زدی انگشتتو تا ته بریدی

مامان مداخله کرد: ارسام جان چیزی نیست این باندو محکم ببند خونش بند میاد.

دستمو گرفت و گفت: خیلی عمیقه..پاشو ببرمت درمونگاه.. بابا و مامان زدن زیر خنده..خودمم خندم گرفته بود..بابا میون خنده هاش بریده بریده زد رو شونه ارسام و گفت: ای بسوزه پدر عاشقی..چیزیش نیست پسر..یه بریدگیه سطحیه..انقدر هول شدن نداره که ذلیل...!

با خجالت از حرف بابا مرتضی و رفتار ارسام، سرم و پایین انداختم و خندیدم.

مامان دستمو گرفت و در حالیکه باند رو دور انگشتم میپیچید گفت:


romangram.com | @romangram_com