#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_228
ارسام-مامان بود؟
-اره گفت واسه ناهار بریم اونجا فسنجون درست کرده.
ارسام با حالت با نمکی دستش رو زیر چونه اش کشید و گفت:
-حالا که فکر میکنم میبینم همون مرغه خودت از صد تا فسنجون مامان خوشمزه تره ها.. با چاقویی که دستم بود همراه با چشمای ریز شده برگشتم:
-یه بار دیگه بگو چی گفتی؟
چاقو رو که دید رنگ از رخش پرید ..:چی؟من؟هیچی میگم اتفاقا مامان کار خیلی خوبی کرد دعوتمون کرد اخه بدجور ه*و*س کرده بودم.
خندم گرفت: اره..خیلی کار خوبی کرد..حالا برو حاضر شو!
***
-خب چه خبر دختر گل من؟
خنده ملیحی کردم: سلامتی شما...چاقو رو از دستش گرفتم و مشغول خورد کردم کاهو ها شدم..اعتراض کردکه تو دست نزن ولی با خنده گفتم نمیشه که همش بشینم یه گوشه. از جاش بلند شد و بازهم شکر رو توی قابلمه خورش ریخت..در حین کار کردم هم باهم حرف میزدیم ازم خواست شیرینی خورش رو بچشم ببینم خوبه یا نه..که عالی بود. روبروی من نشست و به خورد کردن کاهوهام نگاه کرد..:
-هانا بدش به من
-اِ..مامان نمیشه که شما همش کار کنین .. در ضمن درست کردن یه سالاد مگه چقدر کار داره با لحن دل نشینی گفت:
-خدارو هزار بار شکر میکنم همچین عروسی نصیبم شده
خجل گفتم:شما لطف دارین..
-حقیقته عزیزم از تو بهتر کجا میتونستم برای پسرم پیدا کنم..همیشه دوست داشتم یه دختر داشته باشم یه پسر... ولی خب چه میشه کرد..خواست خدا این بود که فقط ارسام رو داشته باشم..برای همین مثل دختر خودم دوستت دارم
با لبخند گفتم: ارسام از تک بودنش اعتراضی نمیکرد؟
-ارسام؟ اعتراض نکنه؟... محاله..بچه که بود هی غر میزد من تنهام همه دوستام خواهر برادر دارن من هیچکی رو ندارم..بزرگتر که شد کم کم باهاش کنار اومد.ولی خب خیلی دلش میخواست یه خواهر یا یه برادر داشته باشه.
-پس دقیقا مثل خودم بوده..منم کوچیک که بودم خیلی حوصلم سر میرفت ولی هانیه که به دنیا اومد بیشتر وقتم رو باهاش گذروندم..واسه همین خیلی بهم وابسته ایم
با تاکید گفت: وقتی تو کما بودی خیلی بی قراری میکرد اونجا بود که فهمیدم چقدر دوستت داره..بالاخره خواهرش بودی..ولی از همه بیشتر هانیه بی طاقت بود. پرسیدم:
romangram.com | @romangram_com