#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_227

-هانا جان..عزیز من..اعتراف کن تا ولت کنم.. میدونستم دست از سرم بر نمیداره با کلافگی پوفی کشیدم :

- ای بابا اره ..اصلا من هنوز با این 24 سال سنم بلد نیستم یه غذای درست حسابی درست کنم..حرفیه؟ حالا راحت شدی؟ تلفن زنگ خورد و برای فرار از دستش برداشتم:

-بله؟

-سلام عروس گلم..خوبی؟

-سلام مامان..مرسی شما خوبی؟بابا خوبه؟

-مرسی عزیزم..همه خوبیم..چه خبر ..این پسر من که اذیتت نمیکنه..؟

خندیدم: نه بابا...

خندید: اذیت کرد به خودم بگو گوشش رو بپیچونم..هانا جان زنگ زدم واسه ناهار بیایین اینجا..

خدا میدونه چقدر تو دلم ذوق کردم که از غذا درست کردن راحت شدم:

-مزاحمتون نمیشیم مامان جان

-این حرفا چیه،اتفاقا فسنجون درست کردم ارسام که خیلی دوست داره شنیدم غذای مورد علاقه خودت هم هست

با شنیدن اسم فسنجون نیشم شل شد:

بله..ولی به خدا به زحمت میوفتین!

-بسه از این حرفا نشنوم ها..پس ما منتظرتونیم

-چشم..مزاحمتون میشیم

- تا باشه از این مزاحمتا،کاری نداری دخترم؟

-نه سلام برسونین

-حتما عزیزم..خداحافظت

گوشی رو گذاشتم و هویج های خورد شده رو تو یه ظرف در بسته گذاشتم و تو فریزر گذاشتم.


romangram.com | @romangram_com