#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_206

-فقط سرم گیج میره. از ازمایشگاه خارج شدیم که با خنده گفت:اوف که نشدی؟

-ای وای چرا..معلوم نیست اوفی داره از سرو روم میباره؟

دیوونه ای نثارم کرد و سوییچ ماشینش رو به سمتم گرفت: برو تو ماشین بشین تا بیام.مشکوک گفتم:تو کجا میری؟ متوجه شکاکیتم شد و لبخند از روی لباش محو شد و کاملاجدی گفت:

-میرم یه چیزی برات بگیرم ضعف نکنی.

دلم میخواست زمین دهن باز کنه و من و ببلعه!.نگامو تو خیابون چرخوندم :

-خب..من..میرم..تو هم بیا..بدون اینکه منتظر حرفی باشم دزد گیر رو زدم و سوار شدم.از حرصم درو محکم بهم کوبیدم.خوب بود اینجا نبود تا ببینه تمام حرصم رو در ماشینش خالی کردم.کیفم رو با حرص پایین پام پرت کردم و تند تند پامو تکون دادم

بلند بلند شروع کردم با خودم حرف زدن:

-خب به من چه...مگه دست منه..همش حس میکنم داره ازم یه چیزی رو پنهون میکنه! رفتاراش مشکوک میزنه سوالم نباید بپرسم؟ حالا واسه چی مثل این طلبکارا باهام حرف زد..انگار ارثش رو بالا کشیدم! با خودم گفتم رو تو برم هانا..تو مثل این مشکوکا ازش سوال میپرسی بعد میگی چرا اونجوری حرف میزنه!؟ حالا خوبه خودش گفت چیزی ازت پنهون نداره

در ماشین که بسته شد دو متر تو جام بالا پریدم و از ترس جیغ خفیفی کشیدم،بیچاره با چشمای گرد نگام میکرد:

-چته؟

-کی اومدی؟ترسیدم چرا درو اینجوری میبندی؟! پلاستیک رو دستم داد:

-من که درو عادی بستم..تو چی میگی با خودت از دور هم که نگات میکردم داشتی با خودت حرف میزدی؟ لپمو از داخل گاز گرفتم و مسیر صحبت رو عوض کردم:

- خب ببینم.. چی گرفتی؟

یه جوری نگام کرد و استارت زد که ترجیح دادم کل راه رو دیگه حرف نزنم . ابمیوه رو باز کردم و مشغول شدم که گفت: یکی هم واسه من باز کن. بی حرف ابمیوه رو دستش دادم که سر 3دقیقه همشو خورد و پاکت خالیشو داخل همون پلاستیک گذاشت. تو کف سرعتش مونده بودم که ماشین متوقف شد:

-پیاده شو.

به تابلوی بالا سرم نگاه کردم با تعجب پرسیدم:

سفره خونه؟

-میخواییم یه صبحونه مفصل بزنیم تو رگ.

به زور منو پیاده کرد و به سمت یکی از تخت هایی که کنار فواره بود حرکت کرد. نشستن کنارخنکی اب فواره اونم تو یه روز تابستونی حس خوبی داشت.


romangram.com | @romangram_com