#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_205
-هانا؟
با هول به خودم اومدم-بله؟
-کجایی دختر؟بلند شو نوبت ماست.
-برو اینجا..منم باید برم تو اون یکی اتاق! با چشمک و خنده گفت:
-از امپول که نمیترسی؟
-برو خودتو مسخره کن!..
سری تکون داد و هر کدوممون وارد یه اتاق شدیم.یه زن خوش اخلاق با چهره ای بشاش و خندون گفت:
-خب عروس خانم..بیا اینجا بشین ببینم که میخوام سوراخت کنم.ناخوداگاه از لحن خندونش خندم گرفت
-استینتو بده بالا عزیزم. به گفته اش عمل کردم و اونم کشی زرد رنگ رو دور بازوم بست.دو تا ضربه به دستم زد تا رگم رو پیدا کنه.
-چند سالته خانومی؟
- دی ماه میرم تو 25
موهای رنگ شده اش که اونا رو توی صورتش کج ریخته بود اولین چیزی بود نظرم رو جلب کرد سوزش ریزی رو تو دستم حس کردم . به سرنگی که از خون من قرمز شده بود نیم نگاهی انداختم حس کردم حالم بد شد..سوزن رو که از دستم جدا کرد با لبخند گفت:
-پاشو عزیزم. جواباتون هم تا فردا دیگه حاضره.
پنبه رو روی دستم گذاشتم و استین مانتوم رو پایین دادم از جام که بلند شدم سرم کمی گیج رفت.دستم رو به دیوار گرفتم:
-خیلی ممنون..با اجازه.
بالبخند گفت:خواهش میکنم عزیزم.خوشبخت باشی.
"خوشبخت باشی" این روزا چقدر این جمله رو میشنوم..حس میکنم زیادی برام کلیشه ای شده.
از اتاق بیرون اومدم و روی یکی از صندلی های سالن نشستم تا ارسام هم بیاد چند ثانیه بعد اون هم در حالیکه استین پیراهنش رو تا میزد، اومد.:
خوبی؟
romangram.com | @romangram_com