#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_204

-مرسی تو خوبی؟

-مگه میشه کنار خانم زیبایی مثل شما باشم و بد باشم. چیزی که نخوردی؟

-کمتر زبون بریز..نه نخوردم. در طول راه به غیر از یکی دو کلمه دیگه حرفی زده نشد. وقتی رسیدیم ماشین رو پارک کردو باهم پیاده شدیم. باهم از پله های ازمایشگاه بالا میرفتیم که گوشیش زنگ خورد ایستاد ، گفتم:

پس چرا نمیای؟

دستشو پشت کمرم گذاشت و به بالا هدایتم کرد:

-تو برو منم دو دقیقه دیگه میام. بدون اینکه اجازه بده حرفی بزنم ارتباط رو وصل کرد و از راهرو خارج شد..چند دقیقه ای با اخم همونجا منتظر بودم تا اینکه اومد ،چهره اش مشخص بود حسابی کلافه و عصبانیه..زیر لب به گوشی چیزی گفت و خواست بذاره تو جیبش که منو دید:

-تو که هنوز اینجایی..چرا نرفتی؟

با همون اخمم گفتم:کی بود؟

-یکی از بچه های شرکت،نمیشناسی، چند تا سوال داشت..

با اوقات تلخی جواب دادم:

به خاطر چند تا سوال اینجوری بهم ریختی؟یعنی به غیر از مهندس راد منش کس دیگه ای تو اون شرکت نبود تا ازش سوال بپرسه؟

مثل خودم گفت: هانا چته اول صبحی؟مگه من متهمم که منو اینجا نگهداشتی و سوال جواب میکنی؟نکنه باید تک تک زنگ خور های گوشیم رو برات با جزییات شرح بدم؟

-نباید بدی؟

-اصلا معلومه چت شد کله صبح؟برو بالا ببینم همش دلت میخواد با اعصاب ادم بازی کنی!

با اعصابی خورد پله ها رو با حرص دو تا یکی بالا میرفتم و بهش هم کوچکترین توجهی نداشتم.روی اولین صندلی نشستم و اونم سریع صندلی کنارم رو پر کرد. ازمایشگاه نسبتا شلوغ بود.اروم کنار گوشم با صدایی دوستانه گفت:

-کمتر ابروهات رو اینجوری تو هم گره بده زشت میشی من زن زشت نمیخوام ها..بلافاصله اخمام از هم باز شد و بی حرف به دیوار سفید خیره شدم.

«کمتر حرص بخور..زشت میشی من زن زشت نمیخوام ها»

-افرین دختر خوب..چرا خلقت رو تنگ میکنی؟اون پسره احمق اول صبح اعصابمو بهم ریخت تو چرا اینجوری رفتار میکنی؟من که چیزی پنهون ندارم ازت!

نمیشنیدم چی میگه.دلم میخواست از اون محیط بزنم بیرون.دوباره صداش و یادش برام زنده شد.چرا هر کس هر حرفی که میزنه منو یاد اون میندازه؟چرا با وجود اینکه غرور و شخصیت و عشقمو شکست بازم نمیتونم نا دیده اش بگیرم؟خدایا کجایی؟ کمکم کن!..نمیخوام بهش فکر کنم.اون دیگه منو نمیخواد!پس چرا هنوزم بهش فکر میکنم؟


romangram.com | @romangram_com