#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_203
**
چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم:
-خوب نیست بیشتر از این معطلشون بذاریم.بحث یه شب دو شب هم نیست..نزدیک به یکماه هست دارم روی این موضوع فکر میکنم. دیشب هم شنیدم که داشتین راجع به این قضیه حرف میزدین. خواستم بگم من حرفی ندارم.باقیش رو هم هرجور خودتون صلاح میدونین.
بابا دست به سینه نشسته بود و به حرفام گوش میداد:
-یعنی برای تو مهم نیست چه جوری برگزار بشه؟
اروم جواب دادم: مهم هست..ولی برام فرقی نداره.
سری تکون داد: یعنی به یه محضر ساده هم راضی هستی؟
این بار سکوت کردم.سکوتم بر خلاف همیشه معنای مثبت میداد؛ به فکرم پوزخند زدم..وقتی قراره سند اسیریم رو با دستای خودم امضا کنم چه فرقی میکنه یه مراسم مجلل باشه یا توی یه محضر کاملا ساده؟مهم مراسمِ دلِ که مراسمش ختمه! ختمِ همه ی روزهای ازادی و حسرت های گذشته..همه ی حس هام خاتمه پیدا میکنه و دنیای تازه ای رو بهم القا میکنه!.القایی که با زور و اجبار همراهه. وقتی سکوت منو دیدن مامان گفت:
-اذیتش نکن منصور..مگه میشه فقط با یه محضر ساده همه چی رو شروع کنن؟
بابا- قرار نیست جشن دخترم رو توی محضر برگزار کنیم..خواستم فقط نظرش رو بپرسم.پس من فردا به مرتضی جوابت رو بگم؟خوب فکراتو کردی؟
بی اراده از دهنم پرید: مگه شما همینو نمیخوایید؟چه فرقی داره خوب فکر کنم یا نه؟! حالت صورتش عوض شد و هیچی نگفت..زبونم رو تو دهنم گاز گرفتم.جو بدی رو به وجود اورده بودم.کسی حرفی نمیزد. سرم رو زیر انداختم:
-من فکرامو کردم مشکلی نیست میتونین بهشون بگین.خسته ام..میرم استراحت کنم..شب بخیر. از جام بلند شدم و به سمت اتاقم راه افتادم درو که پشت سرم بستم همزمان چشمام هم بسته شد زیر لب زمزمه کردم:
-تموم شد هانا..خودت تمومش کردی.بایداز فردا خودت رو برای یه زندگی تازه اماده کنی. طعم شوری ای که به دهنم رسید رو مزه کردم.
-هانـــا...بدو دختر پایین منتظرته..چکار میکنی سه ساعت چپیدی اون تو؟
نگاهی به صفحه جدید اول انداختم
"تقدیر غریب به اتمام میرسد و پس از ان تقدیر قریب سایه به سایه ام میماند" دستی به نوشته تحریری ام کشیدم و بعد از نوشتن تاریخ، دفتر جدید رو بستم و از اتاقم بیرون اومدم.
-مامان من رفتم..چیزی نمیخوای؟
-نه ..برو به سلامت.. کفشامو پوشیدم و وارد ماشینش شدم: سلام.
-سلام بانو..خوبی؟
romangram.com | @romangram_com