#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_202
دستمو به سمت ام پی تری بردم و خاموشش کردم..بعد از مدتها دلم خواست اهنگ بذارم تا بتونم خودمو شاید کمی تغییر بدم ولی حالم حتی بدتر از قبل شد.. زانو هامو تو ب*غ*لم کشیدم و سرم رو روی زانو هام گذاشتم..
مثل همیشه بدون اراده اشکام اروم اروم از چشمام فرود امدند..وقتی فهمیدم دفتر روزهای همراهم هم از پیشم رفته حتی داغون تر شدم اون که از من دلسرد شده بود چرا با ارزش ترین وسیله امو هم ازم جدا کرد!چرا احساس هامو ازم برید؟!
.دلم بچگی هامو میخواست..من زود بزرگ شدم و قدر روزهای بی دغدغه امو ندونستم بدون اینکه متوجه بشم اونا رو تو یه پلک بهم زدن از دستشون دادم. خاطره هام حتی لحظه ای تنهام نمیذاشتند، دلم پر بود.هر روز احساس یه وسیله بی ارزش رو داشتم مدتها بود از اتاقم تکون نمیخوردم حتی شام و نهارم هم تو اتاق میخوردم.گاهی اوقات هم اصلا لب به غذا نمیزدم. دلم بیشتر از بقیه روزا تنهایی میخواست.
نمیدونستم اونی که دلمو شکست و تکه هاشو زیر پاهاش هزار تیکه کرد الان داره چه جوری زندگی میکنه؟!.. یعنی وقتی بهونه قلبمو نابود کرده خودش داره تو ارامش و رفاه زندگی میکنه؟ روز اول تابستون از راه رسید و من هیچ وقت فکر نمیکردم اولین روز تابستونم اینجوری شروع بشه!اواسط تیر ماه هستیم و امسال با کوله باری از غصه هایی که تو قلبم حس میکنم به استقبال تابستون رفتم..روزای داغ تابستونیم از تابستون های سال های قبل داغ تر و سوزان تر هست و این غصه ی بی پایان همیشگی قلبم به سوزان بودن جسمم و روزهای بی هدفم دامن میزنه!
چشمامو که بستم از لابه لای پلکهای بسته ام قطره اشک سمج رو گونه ام سر خورد. آه عمیقی از ته سینم کشیدم و بعد از نگاه کردن به ساعت بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم. مامان تا منو تو سالن دید به طرفم اومد و دستم رو گرفت:
-الهی دورت بگردم عزیز دلم..فدات بشم مادر..چرا با خودت این کار رو میکنی؟یه نگاه به خودت بنداز.شدی دو پاره استخون هیچی ازت نمونده ..بشین اینجا..بشین تا برات یه چیزی بیارم بخوری قربونت برم..
ضعیف شدم؟جسمم که چیزی نیست..روحم نابود شده..اگر جسمم تضعیف شده روحم مرده!.. تا به خودم بیام سینی ای پر از گردو و کشمش و پسته جلوی چشمام گرفته شد.. :
- مامان من نمیتونم این همه رو بخورم.
-حرف نباشه... این مدت هم تقصیر خودم بود نمیومدم. میگفتم جوونه..احتیاج به خلوت داره...ببین خودتو به چه روزی انداختی؟ همه رو میخوری تا تهش.فهمیدی؟
با بی میلی یه پسته از ظرف برداشتم ولی بیشتر از سه تا دونه گردو و یه پسته نتونستم به بقیه اش لب بزنم.
-مامـ...
اشک تو چشماش حلقه بسته بود. دلم گرفت.. بازم به خاطر من؟ رفتم ب*غ*لش کردم که موهامو ب*و*سید:
-دختر من..عزیز دلم..چرا؟اخه ارزش داره؟به خدا به قیمت نابودی خودت نمی ارزه.نکن با خودت هانای من..نکن..ببین چی به روز اون صورت قشنگ اوردی؟انقدر لاغر شدی استخون های صورتت هم پیداست..نکن دختر گلم..
-چشم..تو فقط گریه نکن..بابا نیومده؟ دستی به اشکاش کشید: نه عزیزم..ولی الان دیگه میاد..ارسام امروز اومد اینجا..گفتم حالت خوب نیست..هانا به خدا..
حرفش رو قطع کردم: میخوام امشب با بابا حرف بزنم..خیلی مهمه.. میرم تو اتاقم بابا اومد صدام کن. به گونه اش ب*و*سه کوتاهی زدم و بلند شدم؛همون لحظه در باز شد و بابا رسید...:
سلام.
با خوش رویی جوابم رو داد و روی سرم رو ب*و*سید:
-خوبی بابا؟
-بد نیستم...میخوام باهاتون حرف بزنم.
romangram.com | @romangram_com