#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_163
«بدش به من هانا»
«پسرخاله شدی اقای راستین ..هانا نه و خانم نکوهش..در ثانی یه لطفا هم اول جمله اتون قرار بدین»
«هانا اذیت نکن...اون برگه رو بده به من ..»
«اصلا لازم نکرده بیای خواستگاریم ..باباهم قبولت کنه من یکی قبول نمیکنم»
«مگه دست خودته که قبول نکنی ضعیفه؟»
با جیغ:«یه بار دیگه به من بگو ضعیفه ببین چیکارت میکنم»
با خنده:«به چشــــم ضعیفه»
**********
آخ خدا ...داری میبینی؟منو میبینی؟ دارم تو جهنم این دنیا میسوزم..دیگه راستی راستی بریدم..کوچکترین حرکات..کوچکترین اتفاقات منو یادخاطراتش میندازه ..دیگه کم اوردم پروردگار..
چه کنم خدای بزرگ؟خودت بهم بگو؟ هر کاری میخوای بکنی بکن.. هر چی میخواد بشه بذار بشه..فقط یه خواهش ازت دارم..فقط همین ..ازم نگیرش ..من به خوشبختیشم قانعم..فقط باشه ..حاضرم یه جایی تو این کره خاکی..زیر همین اسمون نفس بکشه و زندگی بکنه..
حتی اگه با من و کنار من نباشه..فقط از من جداش نکن ..ازم نگیرش..تحمل نبودنش خیلی سخت تر از بودنشه درحالیکه با من نباشه ..خدایا میگم راضیم به رضات به هر چی قسمتمه ..فقط اونو از این دنیا جدا نکن..میدونم نباید شرط بذارم..نباید تو کارت دخالت کنم..ولی قسمت میدم..به بزرگیت ..به رحمانیت ..
یا الرحم الراحمین ..نفسم به نفسش بنده ..ازم نگیرش ..میشنوی؟قطره اشکی لجوجانه رو گونه ام سر خورد..اهـــهـــ..خسته شدم ..خسته شدم از این اشکای مزخرف ..خسته شدم از ضعفم .. اخه کی تا حالا منو اینجوری دیده بود؟؟کی دیده بود من بخوام اینجوری به یه عکس خیره بشم و از جام تکون نخورم؟کی دیده بود؟
عکس رو به خودم فشردم .. تو این مدت رفتارم تماما شبیه پسر بچه هایی شده بود که عزیز ترین اسباب بازی شون رو ازشون گرفتن..بـــــه درک ..بــــه جهنـــــم .. اخه وقتی اون نباشه من دنیا رو میخوام چیکـــار؟؟؟؟ عکس رو به خودم فشردم و از ته دلم داد زدم ...التماس کردم که فقط باشه .. چند تا تقه به در اتاقم خورد .. :
-برو...حوصله هیچکی رو نــــدارم...بـــــرو ... ازم نگیرش میشنــــــوی؟؟؟؟
-فرنود؟تو رو خدا بس کن ..داری خودتو میکشی...نکن داداشم .. چرا داری با خودت اینجوری میکنی؟
میدونستم کسی خونه نیست ..میدونستم مامان نیست که بخاطر من قلبش ناراحت بشه ..بااشک وزاری داد زدم ...دیگه از گریه هام ابایی نداشتم:
-فرنوش بریــــــدم ..! دارم از نبودنـــش دق میکنــــــم...فرنوش مگه من چــــه جرمــــی مرتکب شدم؟؟خدا چرا داره من اینجوری مجازات میکنه...به خدا انصـــاف نیست ...به علی انصاف نیســــت..به قران بریـــدم ..
خواهر بیچاره ام با گریه دلداریم میداد..:
-نکن داداشم..این کار رو نکن ..به خدا اون زنده ست..میبینتت..راضی نیست ..نکن عزیز من...همه چی رو بسپر به خدا .. فرنود جون من...جون فرنوش اینجوری گریه نکن داداشم..
romangram.com | @romangram_com