#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_162

اونم زندگی من بود.. زندگی معلق من که میون زمین و هوا غوطه ور بود ..هانا من بو د.. هانایی که بود ولی نبود .. هانایی که تنها سهم خودِ من بود ولی جلوی چشمم،تو روی من،رفیق چند ساله ام میاد از هانای من تعریف میکنه ..میاد از نامزدش حرف میزنه ..

دلم میخواست اون لحظه گردن ارسام رو بشکنم و تمام دندوناش رو بریزم توی دهنش تا دفعه بعد جلوی من نایسته و با عشق از هانا حرف بزنه ...نه نه نه..تصورشم دیوونه کننده ست که غیر از من کس دیگه ای هم عاشقشه... ارسامی که من میشناختم و تو نوجونیش هر غلطی که دلش خواسته بود کرده بود و با بی نفاوتی و سرسری ازش رد شده بود سهم هانای من نبود..

چشمامو رو هم فشردم..دستامو مشت کردم..نه..ارسام لایق هانا نیست..این رسمش نیست .. فریاد کشیدم:

-اون دختر خیلی از سرت زیــــــــــــــــــاده .... عوضی..... اون خیلی برات زیاده...

بغضم داشت خفم میکرد ..

همه میگن مرد گریه نمیکنه..مرد نباید گریه کنه.. ولی گاهی اوقات باید اونقدری توان داشته باشی..اونقدری مرد باشی که با تمام وجودت گریه کنی..

«چون هانا قراره ازدواج کنه..چون اون دیگه دوستت نداره»

نفسام به شماره افتاده بود..نه یعنی ممکنه؟؟؟نه..امکان نداره... خودش بهم گفت..خودش بهم قول داد همیشه با من باشه ..

خودش گفت فقط من تو زندگیشم...نکنه هانا هم احساس ارسام رو داره؟؟نکنه تماام این مدت من بازیچه بودم؟؟نکنه تمام این وقت ها دلمو با یه عشق دورغین خوش کردم؟ نه...معلومه که نه.. خود هانا بهم ثابت کرد...حتی میترا هم بهم گفت..حرفاش بوی صداقت میداد..میترا خودش بهم گفت زندگی هانا تو دایره ی اجبار بوده .. خودش گفت که راه حلی جز سکوت پیش پاش نبوده ..ولی حتی برای اینده خودش هم سکوت کرد؟؟

برای زندگی خودش هم حاضر شد سکوت کنه تا نابود بشه؟؟؟اگه یه وقت اونم احساس اون بی شرف رو داشته باشه من چه غلطی کنم؟؟؟وگرنه چه دلیلی میتونه داشته باشه تا بی تفاوت از کنار این قضیه بگذره و هیچی نگه؟؟؟تا سکوت کنه و بذاره پدرش برای زندگیش تصمیم بگیره؟؟مگه میشه کسی رو که دوست نداشته باشی برای خلاص شدن از دستش کاری نکنی؟

درک این یکی دیگه تو توانم نبود..دیگه خیلی بی انصافی بود ...یعنی اونم اون پسره عوضی رو میخواسته که حاضر شده مهر سکوت رو لباش بزنه؟؟یعنی به غیر از بقیه اون سالها..تمام این 3سال من بازیچه دست یه دختر بودم؟؟؟یه وسیله بودم تا به هدفش برسه؟؟

روانی هیچ معلوم هست چی داری میگی؟؟عشق هانا رو ندیدی؟غم تو چشماشو ندیدی؟صداقت کلامش رو ندیدی؟ با همه این چیزایی که پیش روت بود و دیدی بازم داری اسمون ریسمون میبافی؟؟

چرا داری عشق پاک اونو خدشه دار میکنی؟چرا داری به احساسش شک میکنی؟

چشمامو بستم..بغض تو صداش... اشک حلقه بسته شده تو چشماش... داشت دیوونم میکرد..5ماه خیلی زیاده...خدا وکیلی خیلیه ..من چجوری دووم اوردم تو این مدت؟؟چه جوری زنده بودم و زندگی کردم؟

نفس کشیدم...ولی نفسی که تو هر دم و باز دمش یادش از جلوی چشمام محو نمی شد .. نفسی که اگه یادش هم محو می شد من هیچی نبودم ..

*********





سویی شرت مشکی مو روی دوشم گرفته بودم ..بی سرو صدا کلید رو توی قفل چرخوندم کلید از دستم افتاد..خم شدم تا برش دارم


romangram.com | @romangram_com