#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_164

-تا کی فرنوش؟؟ همه بهم میگن بسپرش به خدا..کو خــــــــدا؟؟؟؟سرمو بالا گرفتم:کجایـــــی تـــــو؟ منو میبینی؟؟اصلا صدامو میشنوی؟؟دارم با عجز ازت التماس میکنم..ازت تمنا میکنم یه معجزه کنـــی...پس کوشــــی؟؟کجایــــی؟چرا شفاش نمیـــدی؟تو که دیگه میدونــــی چه مرگمــــه؟حاضرم باشه حتی بدون من ...حاضرم باشه ولی دور از من...فقط باشه..زندگی کنه..نفس بکشه ..

فقط اینکه بفهمم یه گوشه از این کـــره خاکی داره روزگـــارش رو میگذرونــــه!!... پس کجاست این خدایی که همه میگن بسپر بهش ...؟

نفس فرنوش از شدت گریه بالا نمیومد..در اتاقم باز شد..فرنوش با ترس بلند شد:

-مامان..کجا میری؟مامان یه لحظه وایسا..

-حرف نزن فرنوش..میخوام برم تکلیف خودمو با این جماعت روشن کنم.

فرنوش-مامانم پسرت جوونه..تو دیگه چرا؟مامان تو رو خدا صبور باشین. یه دفعه صدای داد مامان بلند شد ..صدای دادش نزدیک و نزدیک تر می شد تا جاییکه تو چار چوب در اتاقم ایستاد منو نشونه گرفت و با اشک رو به فرنوش گفت:

-ببینش؟؟یه نگاه بهش بنداز؟این فرنوده؟این پسر منه؟فرنوش من پسر بعد این همه سال بزرگ نکردم که ببینم در عرض چند روز داره جلوی چشمام پر پر میشه!فرنودم داره میمیره..داره جلوی چشمای منه مادر تباه میشه..غصه هاش رو میریزه تو خودش تا منو ناراحت نکنه.تاخودش رو محکم نشون بده..ولی حالا نگاش کن..ببین اشکاشو؟ببین حال و روزشو؟پاشو..بلند شین یکیتون منو برسونه بیمارستان..زود باشین.

فرنوش با هق هق:

-مامان بیمارستان برای چی؟اون دختر که هنوز بهوش نیومده؟ یهو مامان کیفش رو پرت کرد زمین:

-یه روز همین پسر با ذوق و شوق اومد خونه با هزارتا مقدمه چینی گفت براش برم خواستگاری..با جون و دلم قبول کردم،خوشحال شدم که پسرم داره سامون میگیره که مرد شده. فرداش همین پسر اومد گفت خواستگاری کنسل شده،چرا؟بی دلیل..چون همین فرنود از اون روز دیگه فرنود قدیم نبود.از فرداش رفت تو لاک خودش دیگه هم اون ذوق و شوق رو تو چشماش ندیدم..از اون شب غصه هاشو ریخت تو دلش و دم نزد..حالا ببینش چی میگه؟ میگه کسی که دوستش داره ،کسی که براش میمیره ،میخواد ازش بگذره..میخواد بخاطر خوشحالی اون دختر خودشو دیوونه کنه.میخوام برم ببینم حرف حساب این مردم چیه؟مگه پسرم چشه؟تا حالا پاشو کج نذاشته..یه بچه تربیت کردم که تا حالا ازش هیچی ندیدم..حالا اونا چی ازش دیدن؟مگه پسر من چه عیبی داره؟

رو به من گفت:

-تو هم گوشاتو باز کن..اگه اون شب هیچی بهت نگفتم بخاطر اینکه نخواستم غرورت رو بشکنم،نخواستم شکسته و خورد شده ببینمت،به احترامت تا امروز لال شدم و هیچی نگفتم...چرا؟چون مرد خونم بودی!چون جیگر گوشه ام بودی..گفتم شاید دلت نخواد غرورت بیشتر از اون چیزی که شده ترک بخوره.شاید دلت نخواد مادرت شکستنت رو ببینه شاید دلت میخواد جلوی خانوادت سربلند و محکم وایسی..ولی فرنود گوش کن..خوب گوشاتو باز کن این تو بمیری دیگه از اون تو بمیری ها نیست،دیگه کاری ندارم بخاطر اینکه جلوی خانوادت گریه کردی شکستی یا نه دیگه کاری ندارم غم و غصتو ریختی تو دلت و دم نزدی و به منه مادرت هیچی نگفتی ،اون دختر مالِ توئه..مالِ توام میمونه. عشق راحت به دست نمیاد..برای بدست اوردنش باید تلاش کنی باید خودتو به اب و اتیش بزنی.تا از دستت نره. فهمیـــدی؟؟





با صدای گرفته ای گفتم: فرنوش مامانو ببر برسون! با این حرفم مامان مثل اسفند روی اتیش شد:

-بلند شو..خجالت بکش!خجالت بکش فرنود..این اون عشقیه که ازش دم میزنی؟ این اون احساسی هست که داری براش جون میدی؟پس پاشــــو..پاشو بیوفت دنبالش..برای چی داری کاری میکنی از دستت بره؟برای چی داری عشقتو دو دستی به یکی دیگه تقدیم میکنی؟؟مــــرد باش..!مثل همه این سالهایی که مرد بودی..مثل همه این روزایی که حقتو از همه گرفتی..پاشو حقتو بگیر..رو به فرنوش گفت:

-فامیلشون چیه؟

فرنوش -......

-با توام..!فامیلشون چیه؟کس و کار دختره کین؟


romangram.com | @romangram_com