#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_153
-انتظارمون داره سر میاد ..
-یعنی چی؟!..
-دکترش وارد شد ..مطمئنم خوب میشه ..
یکدفعه از جاش بلند شد و وارد بخش شد ..پرستاری که همراه دکتر بود اون رو خارج کرد و با ملایمت گفت:
-عزیزم همینجا منتظر باش تا دکتر نتیجه رو بیاره ..
-خانوم خوب میشه دیگه؟حالش خوبه؟!
پرستار-فعلا چیزی مشخص نیست عزیزم..همینجا باش .. و خودش رفت
از پشت شیشه چیزی معلوم نبود گفت:
-فرنود دلم بدجوری شور میزنه..
بعد از چند دقیقه ای که توی سکوت مرگ اور سپری شد دکتر به همراه همون پرستار خارج شدن .. دل تو دلم نبود ببینم وضعیتش چجوره..؟! میترا میترسید حرفی بزنه با اضطراب به من زل زد..دکتر پرونده رو تو دستش جا به جا کرد خواست وارد اسانسور بشه که صداش زدم
-دکتر
برگشت:بله؟
-وضعیت بیمار...؟ چطور بود؟
-خانوم نکوهش؟
-بله!
دکتر عینک بدون فرمش رو روی صورتش جابه جا کرد و گفت:
-میتونم بپرسم شما با ایشون چه نسبتی دارین؟ میترا سریع گفت:از دوستانشون هستیم.
دکتر-متاسفم بچه ها..ولی این موضوع رو باید با خانواده اش درمیون بذارم.
میترا با ترس به من نگاه کرد که ادامه دادم:
romangram.com | @romangram_com