#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_152

خستگی تو چهره اش موج میزد.. با بی حالی جواب داد:

-نمیتونم پامو بذارم بیرون.از دیشب منتظر دکترشم.

-اینجوری که مریض میشی..پاشو برو خونه من میمونم. دستش رو به سرش گرفت:

-نمیتونم فرنود...اصرار نکن..برم بدتر حالم بد میشه. ادامه داد:

-دکترش هنوز نیومده؟

-نه...گفت ساعت 8 میاد.از خانوادش کسی موندن؟

-به زور ردشون کردم برن..فقط مامانش خیلی بی تابی میکرد اون موند..واسه استراحت فرستادمش بره نماز خونه ..زن بیچاره دیشب خیلی اذیت شد. دیشب تا صبح بیدار موندم..پس چرا خودش بیدار نمیشه؟ با بغض حرف میزد..

صدام لرزید:شاید خیلی خسته شده.

نالید-اینجوری داره ما رو خسته میکنه.

-به خستگیش می ارزه.

-که چی؟

-که منتظر بمونیم تا بیدار شه..مثل قبل سرپا بشه.

با گریه گفت:اگه یه وقت نشه؟

-میشه..باید بیدار بشه..نمیتونه ما رو چشم انتظار بذاره. کلی ادم منتظرشن!

با هق هق گفت:دلم واسه صداش تنگ شده.

لبخند کم رنگی زدم: شماها که هر روز پیش هم بودین..به این زودی دلتنگش شدی؟

-شاید اگه هر روز پیشش نبودم الان انقدر بهم سخت نمیگذشت..فرنود من بدجوری بهش عادت کردم..هانابرام مثل خواهرم میمونه.بدون اون نمیتونم.

همون لحظه مردی با روپوش سفید وارد بخش شد .. مسیر رفتنش رو دنبال کردم.. به ساعت بزرگ وسط سالن نگاهی انداختم..7:45

-کلی میخواستم باهاش حرف بزنم..ولی هیچی نمیشنوه.. اولین باری هست که چند روز تموم ندیدمش ..


romangram.com | @romangram_com