#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_151
-چرا ؟مگه چی شده؟
دستم رو چند بار به لبام کشیدم.میترسیدم بهش چیزی بگم.با این حال دلم رو به دریا زدم:
-مامان حالش اصلا خوب نیست.
با نگرانی گفت:حال کی؟چی میگی؟
-براش دعا کن مامان..تصادف کرده... متوجه منظورم شد.. ضربه ارومی به گونه اش زد:
-خدا مرگم بده...حالش چطوره؟الان کجاست؟
-حالش خوب نیست..بیمارستانه..مامان قلبت پاکه براش دعا کن خوب بشه..میترسم مامان..خیلی میترسم.
کنارم نشست:الهی دورت بگردم مادر..چیزی نیست..نگران نباش.الهی که مشکلی پیش نیاد..خوب میشه مادر..
دستاشو گرفتم:مامان اگه اینم........نتونستم ادامه بدم.
تو چشماش اشک حلقه بسته بود:خدا نکنه قربونت برم زبونت رو گاز بگیر..چیزیش نمیشه...
-دعا کن مامان..دلم شور میزنه.
از شام هیچی نفهمیدم..از اون موقعی که اومدم بی حرف رو مبل نشستم..چشمم همش به ساعته.. مامان بعد از اینکه قرصهاش رو خورد خوابید. ولی من خواب به چشم ندارم.دیگه نتونستم اونجا بشینم..اروم و بی سر و صدا تو اتاق رفتم فقط یه شونه ای هول هولکی به موهام زدم وبعد هم اروم در رو باز کردم و خارج شدم.
وارد بیمارستان که شدم به سمت ایستگاه پرستاری رفتم..خدارو شکر شیفت اون دختره نبود..!نمیدونم وضعیتم چجوری بود که با تعجب بهم نگاه میکرد..اهمیتی ندادم:
-ببخشید خانم وضعیت بیماری که تو ای سی یو هستن در چه حاله؟
-لطفا مشخصات رو بگین.
اطلاعات رو که دادم پرونده هارو زیر و رو میکرد..ولی چیزی پیدا نکرد..با دستم رو میز ضرب گرفته بودم.به سمت کامپیوترش رفت و چیزی تایپ کرد همون موقع جواب داد:
-قراره دکتر معالجشون نتیجه ازمایشات رو امروز ساعت 8 بدن.
تشکر کردم و رفتم. میترا رو دیدم که روی صندلی نشسته بود..اولش فکر کردم خوابیده ولی سرش رو که چرخون و منو دید از جاش بلند شد:
-بشین...از دیشب هنوز اینجایی؟
romangram.com | @romangram_com