#باغ_پاییز_پارت_474
-هیچی نگو پاییز هیچی نگو... بذار نگات کنم... بذار یه دل سیر نگات کنم. دیونه...
دستم رو برای نوازش صورت سروش بالا بردم و دوباره انداختم
-کو آشنای شبهای من کو؟
نمیتوانستم حرفی بزنم. تنها اشک می ریختم و سروش رو نگاه می کردم. سامان با تعجب به من و سروش نگاه میکرد. لب باز کردم و گفتم:
-من ...
-پاییز چرا این کار رو با من کردی؟ من بدون تو مردم دختر... دق کردم... چرا؟ مگه دوستم نداشتی؟
دستم رو روی صورتم گذاشتم و در میان گریه هایم گفتم:
-سروشم...
-جانم عزیزم. صدام کن... بذار صدات رو بشنوم. بذار ببینم که بیدارم و خواب نیستم...
romangram.com | @romangram_com