#باغ_پاییز_پارت_473

به سمت صدا چرخیدم و از چیزی که دیدم بی اختیار کیفم از روی دستم افتاد. سامان...

نگاهم روی صورت سروش نشسته بود. سامان در آغوش سروش بود و من رو صدا میکرد. چند بار پلک زدم و دوباره با چشمانی گرد از تعجب به آن دو خیره شدم:

-سامان مامان رو صدا کن عزیز بابا.

سامان شیرین خندید و صورت سروش رو بوسید:

-مامانی بیا اینجا...

اشک دوباره راه نگاهم رو تیره و تار کرد. دستم رو به سرم گرفتم و با بغض گفتم:

-سامانم...

سرو به آرامی در حالی که چشمانم تر شده بود به سمتم اومد و زمانی که به کنار من رسید گفت:

-اینه رسمش بی معرفت؟

-سروش...

romangram.com | @romangram_com