#باغ_پاییز_پارت_475

دستم رو از روی صورتم برداشتم و روی صورتش کشیدم. دستم رو با دست آزادش گرفت و جلوی لبهایش برد و در حالی که با قدرت انگشتانم رو می فشرد گفت:

-به خدا اگه یه دفعه دیگه ترکم میکنی می کشمت. دروغ نمیگم می کشمت...

دستم رو از لبش فاصله دادم و با آرامش میان خرمن موهای سیاهش کشیدم. چنان نرم و لطیف بود که بی تابش شدم. نگاهش صورتم رو نوازش میکرد. وقتی چشمانم رو دید گفت:

-پاییز تو رفتی اما با رفتنت هم نتونستی عطر حضورت رو از تو خونه ببری. هر شب با یاد تو و با دیدن عکسات خودمو آروم می کردم. اگه بگم بی تو خوابم نمیبرد باورت میشه؟ اگه بگم نبودی بی تو گریه می کردم باورت میشه؟ لعنتی من چطور می تونستم این چشمای عسلیت رو فراموش کنم؟ چطور می تونستم اون صدای نرم و لطیفت که عاشقونه کنار گوشم اسمم رو صدا میزدی فراموش کنم؟ با اینکه نبودی انگار کنارم بودی. اگه زنده ام با یادت زنده موندم. به امید اینکه یه روز برگردی. به خدا اگه برمیگشتی با اینکه ازت دلگیر بودم می بخشیدمت... پاییز ای کاش می فهمیدم چقدر خوبی...

دستش رو روی صورتم کشید و گفت:

-چرا از وجود سامان چیزی بهم نگفتی؟چرا نذاشتی من ببینمش؟ چطور اینقدر بی رحم بودی؟ تو که میدونستی چقدر بچه ای که از خون تو باشه رو دوست دارم. لعنتی تو با سامان زندگی کردی اما من چی؟ تو رو که نداشتم. چرا پاییز؟

دستش رو بوسیدم و آروم گفتم:

-میتونی منو ببخشی؟

به سرعت من رو در اغوشش کشید و در حالی که سعی می کردم وجودم سامان رو که هنوز در آغوش سروش بود آزار نده او را در آغوشم فشردم تا آرامش رو تا اعماق وجودم حس کنم.

سامان موهای سرم رو نوزاش کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com