#باغ_پاییز_پارت_444


با دهاني كه از شدت حيرت باز شده بود به ياد باغي كه در ان زندگي ميكرديم افتادم و در حالي كه حيرت از نگاه و كلامم مي ريخت گفتم:

-براي چي؟

-بنده در جريان نيستم. ايشون خيلي اصرار داشتند كه اين قطعه زمين به نام عروس خانواده بشه. حتي از بنده خواستند سروش خان رو در جريان اين موضوع قرار ندم.

واقعاً نميدونستم بايد چي كار كنم. از كار ارغوان شديداً دچار بهت شده بودم. باورم نميشد چنين فداكاري رو كرده باشه. نه مطمئناً فداكاري نبود. اون خواسته بود به اين طريق به من رشفه بده تا او را ببخشم. لعنتي حتي بعد از مرگش هم فكر رشفه دادن بوده. خدا لعنتت كنه... محاله تو رو ببخشم. حتي اگه كل ايران رو به نامم مي كردي...

-خوب شما بايد براي امضا مدارك به اين ادرسي كه خدمتتون عرض ميكنم تشريف بياريد. يادداشت مي فرماييد؟

نفس عميقي كشيدم و گفتم:

-بفرماييد...

بعد از اينكه تلفن رو قطع كردم به داخل مطب برگشتم و سعي كردم ذهنم رو از بذل و بخششي كه ارغوان به خرج داده بود دور كنم. اما چنين چيزي محال بود. بنفشه با كنجكاوي پرسيد:

-خوب ؟


romangram.com | @romangram_com