#باغ_پاییز_پارت_407

-اين حرفها چيه دكتر من به هیچ وجه همچين قصدي نداشتم.

-تو داري من رو ديونه ميكني... چرا اينقدر اذيتم ميكني دختر جون؟

او طوري با من رفتار ميكرد كه انگار نامزدش بودم و قصد ناز كردن داشتم. راستي چنين كاري نميكردم؟ خودم رو لوس نميكردم؟ نه مطمئناً قصدم اين نبود.

-فردا ساعت يك ميام دم دانشگاه دنبالت. لطفاً منتظرم بمون. خداحافظ...

و بعد بدون اينكه منتظر باشد تا اعلام نظر بكنم تلفن رو قطع كرد. لبخند هنوز سرسختانه روي لبم پايدار مانده بود. از سماجتش خوشم مي امد. او سعي ميكرد غرورش رو جريحه دار نكند. اين رفتارش را دوست داشتم.

سعی میکردم به او و تلفنش فکر نکنم. اما به هیچ عنوان تقصیر خودم نبود. نمیتوانستم ذهنم رو کنترل کنم و یا از او و فکر کردن به او دور کنم. ان شب سامان رو که ساعتی بود در خواب شیرین فرو رفته بود به اتاقم بردم و روی تختش خواباندم و بعد به اشپزخانه رفتم و با دو استکان چای به کنار مامان که داخل پذیرایی نشسته بود و تلوزیون نگاه میکرد رفتم. ان روز سکوت خاصی گریبانگیرم شده بود و دائماً ذهنم درگیر بود. درگیر چیزهایی که هیچ دوست نداشتم به انها فکر کنم. لیوان چای رو در دستم گرفته بودم و نگاهم به تلوزیون بود اما هر چه میکردم نمیتوانستم بفهمم چه چیزی پخش میشود ذهنم شدیداً درگیر بود.

-پاییز...

سر برگردوندم و به مامان نگاه کردم. او با تعجب پرسید:

-حالت خوبه؟

سر تکان دادم و پرسیدم:

romangram.com | @romangram_com